سال چهارم / شماره : 735 / دوشنبه / ۲۷م قوس ۱۳۹۶
Vol No 04, Issue 735, Monday, 18 December , 2017

پایان تاریخ پنج‌هزار‌ساله؟

نویسنده : عارف یعقوبی - کد خبر : 46236

۱۲ سنبله , ۱۳۹۵

aref yaqubi


تلفن‌‌های بیشتر ما به انترنت وصل است، درست؟ اگر سوالی پیش آید که بی‌درنگ جوابش را ندانیم، گوگل می‌کنیم. از ا‌نترنت به‌عنوان منبع‌ تحلیل، استدلال، نقد و گفت‌وگوهای‌مان استفاده می‌کنیم. نیز، ‌انترنت برای ما جایی است که هرگاه در مورد یک واقعیت یا «فکت» تاریخی فکر می‌کنیم، جواب را بلا‌فاصله ‌در آن می‌یابیم. به عبارت دیگر، در ا‌نترنت «تاریخ» می‌خوانیم.

حالا، جامعه‌ای را تصور کنید که تلفن‌های هوشمند به تکه‌های خرد و ریز تبدیل شده و سر‌راست به مغز‌ کُل افراد این جامعه تزریق یا نصب شوند. بعد، تصور کنید که همۀ این افراد با نرم‌افزار‌های بسیار کوچک‌ نصب‌شده در مغزهای‌شان، برای چند نسل زندگی کنند. مردم به مرور زمان به‌طور سراسری، به این دستگاه‌ها یا منظومه‌های کوچک‌ برقی اتکاه کنند و با این راه و روش چیز‌هایی را که می‌خواهند بدانند، بدانند. نیز، مردم تماماً از یاد ببرند که آدم‌ها در گذشته‌ها چگونه می‌دانستند، یاد می‌گرفتند و تاریخ می‌فهمیدند. مثلاً، هرگز در ذهن و ضمیرشان نیاید که انسان‌ها در امتداد زمان، از طریق مشاهده، تحصیل و دلیل و ثبوت می‌دانستند یا به «حقیقت» می‌رسیدند.

حالا، گام بعدی. تصور کنید که در نتیجۀ یک فاجعه طبیعی، بخش‌های اصلی سیستم برق در این جامعه از کار می‌افتد. مثلاً زلزله یا طوفان شدیدی رخ می‌دهد و همه پایه‌های برق، لین‌های ا‌نترنت و سیگنال‌های الکترونیک ویران می‌شوند، طوری‌که هیچ‌چیز دیگر وجود نداشته باشد و جهان در تاریکی مطلق فرو رود. در چنین حالتی، تمامی آن تلفن‌های هوشمند که به‌مثابه ذره‌های خرد در مغز همۀ آدم‌ها نصب شده بودند، از کار می‌افتند. به بیان دیگر، در چنین وضع هیچ پایه و اساسی وجود نخواهد داشت که بر ‌آن حقیقت یا واقعیت را پایه‌گذاری کنند. یعنی، هیچ‌کسی در حقیقت چیزی را نمی‌داند، چون دیگر راه و روش‌ دانستند وجود ندارد. کسی نمی‌داند که چگونه بداند: قبلاً گوگل می‌کردند، پس حالا نیستند.
جنگ و نا‌پایداری‌های سیاسی در افغانستان، ما را نسبت به سرگذشت تاریخی ما در چنین وضعی قرار داده است: ناتوان برای فهم حقایق تاریخی گذشته. به این مثال بر‌می‌گردیم، حال این را مد نظر گیرید:

برای لحظه‌ای تصور کنید دانشجوی رشته تاریخ، در دانشگاه کابل هستید و می‌خواهید تاریخ افغانستان را همسان با شیوه‌های آکادمیک و قابل پذیرش جهان کنونی بخوانید و بفهمید. این کار چگونه ممکن می‌شود؟ چه تسهیلات، سرچشمه و آثار مکتوب و غیرمکتوب در اختیار دارید که شما را در فهم‌ موثق، منصفانه و صاف و سادۀ تاریخ افغانستان کمک کند؟ نیز، چه مکانیزم و راه و رسمی برای تحقق این مرام و مقصد شما فراهم است؟ واقعیت موجود این است که ‌چنین خاستگاه، ‌نهاد و آثاری به دست ما نیست یا بسیار‌بسیار اندک است. سال‌ها جنگ، تنش و پاک‌سازی‌های قومی این مجال را از ما گرفت. عده‌ای به ‌مهندسی تاریخ افغانستان مبادرت ورزیدند، تحولات مهم اجتماعی ـ فرهنگی را ـ‌آن‌گونه که می‌خواستند اتفاق بیفتد‌ـ نوشتند، نه آن‌گونه که واقعاً رخ داده است. هرکسی بر‌اساس پیش‌فرض‌های قومی، حزبی و سلیقه‌ای خود از رویدادهای مهم تاریخی و چهره‌های تأثیرگذار در تحولات کشور، روایت کرد‌، قهرمان‌سازی کرد‌ و «تاریخ» نوشت‌. هم‌چنان، گروه‌های حاکم و کار‌فرمایان قدرت هیچ باکی نداشتند از این‌که دروغ را به‌عنوان «حقیقت عینی» به مردم بقبولانند. در این گیرو‌دار، رابطه مردم افغانستان با تاریخ و گذشتۀ‌شان شبیه سرنوشت یکی از کرکتر‌های رمان ۱۹۸۴ اثر‌ مشهور جورج اورول شد. در این کتاب، ‌کرکتر‌ رمان شکنجه می‌شود تا بپذیرد که دو جمع دو، پنج می‌شود. پیام شکنجه‌گر واضح است. کرکتر را وادار می‌کند تا باور کند که دیگر حقیقتی وجود ندارد به جز آنچه را که حزب حاکم به‌عنوان «حقیقت» بیان می‌دارد.

در افغانستان، هرکی، دیگری را دروغگو، قوم‌گرا و قبیله‌سالار خطاب می‌کند. مناسبات قدرت همواره با تناقضات و ناسازگاری‌ها همراه است، قهرمان‌ یک مجموعه، خاین و جنایتکار مجموعۀ دیگر است. این تناقضات چنان تکرار شده و می‌شوند که تفکر انتقادی و نگاه‌ منصفانه به تاریخ و سرگذشت ما از ریشه تعطیل و یافتن سر نخ‌های رسیدن به «حقیقت» دشوار و تا حدی غیر‌ممکن شده است.
در کشورهایی که وضع بهتر دارند، روزهای ملی و چهره‌های تأثیرگذار تاریخی، نماد وحدت و «غرور ملی»‌شان هستند. در افغانستان اما مناسبت‌های تاریخی زمینه‌ای می‌شوند برای برجسته‌کردن شکاف‌ها، تناقضات و کینه‌ورزی‌های تاریخی. تقریباً در هیچ یکی از مناسبت‌های مهم تاریخی این کشور، توافق کلی میان افغان‌ها وجود ندارد: مثلاً روز استقلال، کارنامه امان‌الله خان، حبیب‌الله کلکانی، دکتر نجیب، احمدشاه مسعود، عبدالعلی مزاری و بسیاری‌های دیگر.
حال، کسانی‌که می‌خواهند «حقیقت»‌های تاریخی افغانستان را دریابند، چه کار کنند؟ در تاریخ افغانستان، حقیقت و واقعیت‌های تاریخی با چه مکانیزم‌ها و راه و روش ممکن به دست می‌آیند؟ عده‌ای می‌گویند، امان‌الله خان، استقلال افغانستان را گرفت و پس از آن این کشور مستقل است. این افراد به موارد مشخصی نیز اشاره دارند که به تعبیر متعارف و کلیشه‌ای افغانستان را کشوری مستقل «ثابت» می‌کنند. عده‌ای دیگر استدلال می‌کنند که افغانستان مستقل نیست. این افراد نیز به مواردی ـ‌از جمله وابستگی‌های اقتصادی و حضور نیروهای خارجی در کشورـ اشاره دارند که در چارچوب متعارف مناسبات جهانی، افغانستان را کشوری غیر‌مستقل «ثابت» می‌کنند. حالت‌های مشابه زیاد است. حالا این نوع ثبوت‌کردن‌ها و ارائه دلیل و مدرک از دو جانب، چگونه روشی برای یافتن حقیقت‌های تاریخی در این کشور است؟
امر مسلم این است که بیشتر دلایل و موارد استنادی روی کشمکش‌های تاریخی در افغانستان، با پیش‌فرض‌های مشخص همراه است و با روش مدرن و بی‌طرفانۀ جهان مدرن سازگاری ندارد. مثالی می‌دهم:

یاد‌تان هست وقتی کوچک بودیم، روی جلد کتاب یا کتابچه‌های خود می‌نوشتیم: این کتابچه مال خودم می‌باشد، کسی دیگر حق ندارد. درست؟ حالا مثالی می‌دهم. تصور کنید من روی جلد کتابچه‌ام نوشتم «این کتابچه مال خودم عارف یعقوبی می‌باشد، کسی دیگر حق ندارد». یکی از بچه‌های شوخ‌ داخل کلاس، این کتابچه را برداشت و ادعا کرد که کتابچه مال او است. حالا، من برای ادعایم چه می‌کنم؟ لابد می‌گویم عجب چشم‌سفید هستی ها! دروغ‌گویی به این پیمانه؟ این کتابچه مال خودم است و نامم نیز روی جلد آن نوشته شده است. بعد، تصور کنید که آن بچه می‌گوید: آها، راست میگی؟ نام من نیز عارف یعقوبی است (‌در افغانستان نام خانوادگی انتخابی است) و کتابچه مر‌بوط خودم است. ثابت کن که کتابچه از تو است؟ این‌جا دیگر جنجال آن کتابچه پهلوی پیچیده ‌پیدا می‌کند. حال، من چگونه ثابت کنم که کتابچه مال من است؟ به بیان دیگر، گواه و مدرک یا (fact) که بتواند مالکیت من را در این کشمکش ثابت کند، چیست؟
تا جایی‌که من به یاد دارم، در چنین حالت‌ها ما برای یافتن «حقیقت» با روش‌های کودکانه مبارزه می‌کردیم. گاهی در‌می‌افتادیم، هرکسی زور می‌شد صاحب کتابچه بود. در بهترین حالتش، مسابقه دوش راه می‌انداختیم و کُشتی می‌گرفتیم. هرکی زور می‌شد، برحق بود؛ یعنی حقیقت با زور و برَندگی در مبارزه و مسابقه ارتباط داشت.
این قانون ثبوت و راه‌ یافتن‌ حقیقت که در دوران کودکی ما حاکم است، اساساً قرون وسطایی است: برایش مبارزه کن. داستان تاریخی دور و درازی پشت این روش قضایی نهفته است تا حقیقت را ثابت کنند. این‌که ‌چگونه می‌توانیم بدانیم که حقیقت چیست و دروغ‌گو کیست، قصه‌ای است طولانی با لایه‌های مرموز در متن تاریخ و فرهنگ بشری. در غرب، سال‌ها طول کشید تا دست‌یابی به حقیقت و دادخواهی از روش‌های قرون وسطایی به سیستم مدرن تبدیل شود، اما در افغانستان هنوز مبارزه، زور و برندگی در نبرد، روشی برای دست‌یافتن به حقیقت است. در غرب نیز، برای قرن‌ها، محاکمه و حقیقت‌یابی از طریق مبارزه (Trial by combat) و محاکمه از طریق شکنجه و عذاب یا وَر (Trial by ordeal) معمول بوده است. آن‌گونه که جیل لپور، استاد تاریخ در دانشگاه هاروارد می‌گوید، محاکمه از طریق مبارزه و عذاب، آزمون‌هایی بوده که از سوی داوران برای اثبات راست‌گویی یا حقانیت کسی برگزیده و به اجرا گذاشته‌ می‌شد. به بیان ساده، شکنجه و عذاب و تفکیک زور‌دار از کم‌زور، روشی برای تحقیقات جنایی و اثبات «حقیقت» به کار گرفته می‌شده است.

حق‌خواهی یا محاکمه «کودکانه» که در در مناقشات تاریخی افغانستان نیز بسیار معمول است، به شیوه مشابه کار می‌کند. هرکی از طریق «مبارزه» پیروز شد، بی‌درنگ خود را حق‌به‌جانب و مالک هست و نیست مردم می‌پندارد. چون این‌گونه پیروزی، بخشش خداوندی به حساب می‌رود که در نتیجه زورآزمایی، مبارزه یا مسابقه نصیب افراد می‌شود. در این گونه محاکمه، آنچه به دست می‌آید، به نفس‌ خود، سند و ثبوت به شمار رفته و قضاوت به خداوند محول می‌شود. اما قضاوت و دست‌یابی به حقیقت توسط هیأت ژوری/‌منصفه، قضاوت را به دست انسان می‌سپارد. این نوع دست‌یابی به حقیقت اسناد و ثبوت متفاوت می‌طلبد: فکت و واقعیت.

فکت یا واقعیت، از نظر ریشه‌شناسی، یک عمل یا کردار است. این کردار یا همان فکت، آن‌گونه که جیل لپور، استاد تاریخ در دانشگاه هاروارد می‌گوید، پس از آن به‌عنوان حقیقت یا ثبوت منظور شد که کلیسا به‌صورت تأثیر‌گذار روند محاکمه از طریق مبارزه و محاکمه از طریق شکنجه و عذاب/ وَر را در ۱۲۱۵ لغو کرد. در انگلستان، لغو محاکمه از طریق وَر و مبارزه منجر به اجرای محاکمه با هیأت منصفه در پرونده‌های جزایی شد. این شیوه، نیازمند اصول جدید اسناد و مدارک و فراهم‌سازی ثبوت و پرسشگری را می‌طلبید. چیزی که برخی تاریخ‌نویسان آن را فرهنگ فکت یا (Fact Culture) یاد می‌کنند؛ ایده‌ای که یک عمل و کردار که مشاهده و دیده شده، نه‌تنها در دادگاه اساس و بنیاد حقیقت است، بلکه در دیگر عرصه‌ها نیز از آن به‌عنوان حقیقت یاد می‌شود. ‌میان قرن‌های سیزده و نوزده این واقعیت از حوزه قانون و دستگاه قضا‌ به علم، تاریخ، و روزنامه‌نگاری نیز گسترش یافت.

نکتۀ قابل ملاحظه در مورد ماجرای آن کتابچۀ «مال خودم» این است که برای اثبات حقیقت مبارزه و زور‌آزمایی صورت می‌گرفت، نه ارائه فکت و ثبوت. بخش عمده تاریخ و رویدادهای مهم تاریخی افغانستان نیز با همین روش نوشته و به دیگران روایت شده است. هرکی زور شد، تاریخ نوشت و خود را حقانیت مطلق پنداشت. نیز، بخش قابل ملاحظه گفتمان معاصر و کار‌زارهای سیاسی در این کشور، اختلاف روی شواهد و فکت‌های تاریخی است. از روی مثال، اختلاف سر این‌که استقلال داریم یا نداریم، امان‌الله خان قهرمان بود یا نبود، فلان چهره مهم سیاسی قهرمان است یا نیست،… نکات مشترک زیاد با شیوه حقیقت‌یابی به روش «مبارزه» دارند تا فرهنگ ثبوت و استناد به فکت‌های بی‌طرفانه تاریخی. برای همین است که مردم می‌گویند این اختلافات و کشمکش‌ها بسیار کودکانه است.
اما کسی‌که در سال ۲۰۱۶ در دانشگاه کابل می‌خواهد تاریخ بخواند، نیازمند کتابخانه، منابع، ثبوت و فکت‌های تاریخی است. روشی‌که با عقلانیت وخرد بشر امروز سازگار است.
بعد، نوبت ا‌نترنت می‌رسد. این دانشجوی رشته تاریخ یا هر‌افغان دیگر، می‌خواهد در انترنت واقعیت‌های تاریخی افغانستان را مطالعه کند؛ اما ا‌نترنت ـ‌آن‌گونه که مایکل لینچ نویسنده کتاب انترنت از ما (The Internet of Us) – می‌گوید، جایی است که دیگر عمر فکت‌ها و واقعیت‌ها در آن به پایان می‌رسد. ا‌نترنت، زمانی محل نگهداشت فکت یا واقعیت‌ها بود، اما حالا جایش را به داده‌های بزرگ (Big Data) داده است. این موضوع، معرفت‌شناسی و یافتن حقیقت را بیشتر آسیب می‌رساند. چون جمع‌آوری و سبک و سنگین کردن فکت‌ها، نیازمند تحقیق، بصیرت و قضاوت‌های خرد‌مدارانه است، در حالی‌که جمع‌آوری و تحلیل داده‌ها توسط ماشین دسته‌بندی و بیرون داده می‌شوند. حال، بیشتر دانستن‌ها، دانستن‌‌های گوگلی‌اند. دانش آنلاین به دست می‌آید. دیگر، بسیار به‌ندرت کسی فکت‌ها و حقایق را کشف می‌کند، بلکه آن‌ها را دانلود و بارگذاری می‌کنند.
تاریخ‌خوانی در انترنت، مواجهه ما با تناقض‌گویی را بیشتر و حسایست‌های‌مان در برابر اهمیت و ارزش حقیقت واقعی را، کمتر می‌کند. گوگل‌کردن ـ‌به قول آقای لینچ‌ـ مثلِ این است که در اتاقی باشیم که در آن میلیون‌ها صدا بلند است. امر طبیعی این است که ما صداهایی را می‌شنویم که بیشتر شبیه خود ما‌ست؛ صدایی که باورهای ما را فریاد می‌کشد. در نهایت، گوگل می‌تواند معلومات تأیید‌کننده در هر‌مورد برای ما پیدا کند.
فرقی نمی‌کند موضع‌گیری و پیش‌فرض‌های‌مان چقدر یاوه، پوچ و چرند باشند. در انترنت مثال‌های زیاد پیدا می‌شود که گرایه‌های تأییدی یا (confirmation bias) ما باشند. البته این را نیز می‌دانیم که برای طرف مقابل نیز عین کار ممکن است.
سرانجام سرنوشت ما چه می‌شود؟ آن مثالی تلفن‌های هوشمند یاد‌تان است؟ فرضی که کارت‌های ریز حافظه در مغز همۀ افراد جامعه نصب می‌شوند تا فکت‌ها و حقایق را بیان کنند، اما در یک فاجعه طبیعی همه نابود می‌شوند. آنگاه، کسی نمی‌داند فکت چیست، حقیقت چیست. و مهم‌تر از همه، کسی نمی‌داند که چگونه بداند.
ما به‌شکل‌ وحشتناکی در این جایگاه قرار داریم. کور در برابر ثبوت. دیگر قادر به «دانستن» نیستیم، حتا نا‌توان از این‌که توافق کنیم چگونه بدانیم.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: