سال چهارم / شماره : 735 / دوشنبه / ۲۷م قوس ۱۳۹۶
Vol No 04, Issue 735, Monday, 18 December , 2017

فاجعۀ دهمزنگ، سوژه‌ای برای تفکر

نویسنده : سلیم شفیق - کد خبر : 46233

۵ سنبله , ۱۳۹۵

Salim shafiq  1


جامعۀ یهودی پیش از جنگ و در جریان جنگ جهانی دوم، اشتراکات و مشابهاتی با جامعۀ هزاره در چندصدسال اخیر دارد. یهودیان اروپا، به ویژه در رایش سوم و زیر حاکمیت حزب نازی به رهبری آدولف هیتلر، دیکتاتور رایش سوم شهروند دارای حقوق برابر با سایر ساکنان این سرزمین محسوب نمی‌شدند و وجود آنان نکبتی برای رایش و نژاد برتر شمرده می‌شد. اگر در مورد طرح و اجرای «راه‌حل نهایی» به عنوان ایده‌ای از سوی شخص آدولف هیتلر تردید‌هایی(۱) وجود دارد، در این شکی نیست که رایش سوم می‌خواست سرزمین نژاد برتر را از وجود یهودیان پاک‌سازی کند؛ این پاک‌سازی چه از طریق کوچاندن‌های اجباری و انتقال یهودیان به خارج از مرزهای رایش سوم باشد یا در نهایت با اجرای «راه‌حل نهایی» یا کشتار جمعی یهودیان و شکل‌دادن بزرگ‌ترین نسل‌کشی تاریخ بشریت. ایده‌ای مطرح است که هیتلر از نقش یهودیان در شکست آلمان در جنگ جهانی اول و وقایع سال ۱۹۲۰ خشمگین بود و کینه‌ای از آنها در دل داشت تا این‌که با به‌قدرت‌رسیدن در رایش سوم، آتش این کینه‌توزی فوران کرد و فاجعۀ هولوکاست را شکل داد.

سرگذشت هزاره‌ها در افغانستان، دست‌کم پس از به قدرت‌رسیدن «امیر آهنین» با یهودیان مشابه است. هزاره‌ها بزرگ‌ترین مقاومت را علیه لشکریان عبدالرحمان شکل دادند. لشکریانی‌که می‌خواستند با هر وسیله‌ای همۀ قلمرو «افغانستان کنونی» را زیر حاکمیت دولت مرکزی بیاورند. همانند برخورد رایش سوم با یهودیان، در مقابله و سرکوب خونین هزاره‌ها از سوی عبدالرحمان نیز دو دیدگاه انگیزه‌گرا و کارکردگرا مطرح است. انگیزه‌ای را که تاریخ‌نویسان/مؤرخان برای رویارویی عبدالرحمان با هزاره‌ها مطرح می‌کنند این است که ارزیابی امیر آهنین این بود که «هزاره‌ها یک تهدید جدی است و باید از میان برداشته شوند،»؛ زیرا به سختی به کسی باج می‌دهند و «به همین دلیل آن قتل‌عام‌های وسیع صورت گرفت.» هرچند با مرگ عبدالرحمان مصایب علیه هزار‌ه‌ها کم‌تر شد، ولی سیاست تبعیض و بی‌عدالتی علیه آنها کماکان ادامه یافت و تاکنون نیز ادامه دارد. سرنوشت یهودیان با هزاره‌ها، اما بعداً شکل متفاوت به خود گرفت که مجال پرداختنش در اینجا نیست.

***

قانون اساسی کنونی افغانستان، دولت را مکلف کرده است تا بدون رواداشتن تبعیض و نگاه دوگانه به شهروندان کشور، خدمات عادلانه را برای همۀ آنها فراهم کند. اما نگاه برتری‌انگارانۀ حاکمان و صاحبان قدرت و تلاش در جهت تبارگرایی، ریشه در تاریخ چندصد سال گذشته دارد. کسانی‌ در رأس قدرت قرار دارند که نسبت به استیلای قومی و تباری با دید نوستالژیک و روزهای خوب گذشته می‌نگرند. به حاشیه‌راندن شهروندان کشور که به تبار و قبیلۀ ارگ‌نشینان وابستگی خونی نداشته باشند، به اشکال برهنه و پنهان در سیاست‌گذاری‌ـ‌در سطح کلان و خرد‌ـ‌رخنه کرده و در ۱۶ سال گذشته، به‌رغم حمایت بی‌چون‌وچرای هزاره‌ها از حکومت، «تبعیض سیستماتیک» علیه آنها به اشکال و ابعاد گوناگون ادامه یافت.

هرچه باشد، این روند سبب شد تا لایه‌های پنهان نارضایتی ناشی از برتری‌خواهی از یک‌سو و نادیده‌انگاری و اعمال تبعیض از جهت دیگر، در میان جامعه، به ویژه هزاره‌ها شکل بگیرد. هزاره‌ها در ۱۵ سال گذشته، عمدتاً به عنوان یک نیروی پویا پدیدار شدند که به میزان قابل‌توجهی با تغییرات اجتماعی و سیاسی خود را وفق دادند. با فرصت‌های پیش‌آمده، به‌رغم فقر مزمن، نسل جوان خود را در جهت آموزش و کسب آگاهی سوق دادند. رشد آگاهی در میان نسل جوان سبب شد تا مناسبات گذشتۀ قدرت و روابط میان حکومت و مردم دچار گسست و دگرگونی شود. آگاهی از گذشته و سازوکارهای حکومت و مناسبات قدرت سبب شد تا نوعی از نارضایتی در میان آنها شکل گرفته و این نارضایتی به دیگر لایه‌های جامعه گسترش یافت. اما تا حد زیادی تلاش شد تا رفتار حکومت با سازوکارهای دموکراتیک نقد شود. نگاه انتقادی توأم با خرد، اما سبب نشد تا لایه‌های پیچیدۀ ستم و نگاه تبعیض‌آلود در درون حاکمیت تلطیف شود. تلنبارشدن بار نارضایتی از یک‌سو و ادامۀ سهل‌انگاری توأم با تبعیض از سوی حکومت از جانب دیگر سبب شد تا عقدۀ ناشی از رفتار حکومت در قالب اعتراض‌های مدنی خود را برآفتاب کند. راهپیمایی بزرگ بیستم عقرب در اعتراض به سربریدن و سلاخی مسافران بیگناه، به عنوان نمادی از انفجار آگاهی جمعی و نگاه خفت‌آمیز نمود یافت. حکومت اما وقعی به آن ننهاد و به‌رغم وعده‌‌هایی، کار درخوری برای برآوردن خواست جمعی و تأمین امنیت به عنوان خواست حداقلی انجام نداد.

نگاه تبعیض‌آمیز و دید شهروند درجه‌دومی حکومت نسبت به هزاره‌ها، در قالب تغییر مسیر انتقال برق وارداتی از بامیان به سالنگ به روشن‌ترین شکل آن اجرا شد. باوجود دلایل مقنع فنی و مزایایی که مسیر بامیان داشت، اما حلقه‌ای در درون حکومت بر تغییر این مسیر پافشاری کرد که در نهایت به شکل‌گیری «جنبش روشنایی» و راهپیمایی بزرگ «۲۷ ثور» انجامید. این بزرگ‌ترین نمایش اعتراض مدنی نیز کارگر نیفتاد و حکومت کماکان به اجرای طرحی تأکید کرد که از نگاه معترضان «تبعیض‌آمیز»، «خلاف منافع ملی» و «اختلاف‌برانگیز» تعبیر شد. سرانجام سماجت بر تداوم ستم تاریخی، معترضان را باردیگر به خیابان‌ها کشاند که به فاجعۀ هولناک و نسل‌کشی دوم اسد در چهارراه دهمزنگ/میدان شهدای روشنایی انجامید.

**

دهمزنگ جغرافیایی است که نامش با حوادث مهم تاریخی و حافظۀ جمعی مردم گره خورده است. سیاه‌چال‌های دهمزنگ در تاریخ معاصر افغانستان خیلی زبان‌زد است و منتقدان حکومت به بهانه‌های مختلف در دوره‌های گوناگون سر از سلول‌های مخوف و دهشت‌ناک این بزرگ‌ترین شکنجه‌گاه سر بر می‌آوردند. سلاخی و شکنجۀ غیرانسانی عبدالخالق، قاتل نادرخان، پادشاهی که به سفاکی شهره بود، به نمادی از ظلم و قساوت دستگاه حاکم تبدیل شد که در زندان دهمزنگ اتفاق افتاد. بسیاری مشروطه‌خواهان سال‌های سال را در پشت میله‌های زندان در همین مکان گذراندند.

نام دهمزنگ، به نحوی با حافظۀ جمعی مردم گره خورده است؛ حافظه‌ای که مهم‌ترین اتفاقات زندگی سیاسی و جمعی مردم را در خود جا داده است. حوادث و رخدادهای تاریخی که در این جغرافیا اتفاق افتاده، بیانگر ستم تاریخی‌ای است که در جریان زمان بر بخش‌های مختلف و طبقات گوناگون جامعه رفته است. همان‌گونه که در بالا آمد، دهمزنگ در حافظۀ جمعی مردم، حیثیت نماد رویارویی ستمدیدگان و ستم‌پیشگان و حاکمان جبار افغانستان را دارد.

غیرمحتمل است، آنچه در دوم اسد سال ۱۳۹۵ در میدان دهمزنگ رخ داد و به حافظۀ جمعی مردم انتقال یافته از حافظۀ جمعی پاک شود. انفجارهایی که در بعدازظهر روز شنبه، در زیر گرمای جان‌سوز نیمۀ تابستان اتفاق افتاد، به میزان قابل‌توجهی دهشت‌ناک و تکان‌دهنده بود. عمق فاجعه به اندازه‌ای بود که شوک ناشی از آن پس از گذشت چندین‌ماه روان‌آزار است. کسانی‌که از نزدیک شاهد آن کشتار بودند، محال است تا آخر عمر آن را فراموش کنند. اتفاقی‌که ظرف چندثانیه به وقوع پیوست، همواره در ذهن شاهدان رژه می‌روند و این رنجی است که نمی‌شود از کنارش به سادگی گذشت.

فاجعۀ میدان روشنایی دارای ابعاد گستردۀ انسانی و عاطفی بود. ده‌ها نفر از بهترین انسان‌های این دهشت‌کده در خون‌شان غلتیدند؛ به گونه‌ای که حتا می‌توان به درستی نام «نسل‌کشی فرهنگی» مردم را بر آن گذاشت. جوانانی‌که از ستم به تنگ آمده بودند؛ کسانی‌که با تحمل رنج و مرارت‌های بسیار راه آگاهی را برگزیده بودند، در آنجا سلاخی شدند. دانشجویانی که برای داشتن آیندۀ بهتر به میدان دهمزنگ آمده بودند، برای آوردن روشنایی برای خانه‌های هر شهروند این ظلمت‌کده. آنها خواست بسیار روشن داشتند: «دیگر تبعیض را تحمل نمی‌کنیم.» پلاکارت و شعار «ما را حذف نکنید» با خون کسی آغشته شد که از ستم به تنگ آمده بود. کسانی در میدان شهدای روشنایی به کام مرگ فرستاده شدند که برای زندگی تلاش می‌کردند؛ زندگی آبرومندانه برای انسان‌های این سرزمین. معترضان جنبش روشنایی حامل ارزش‌های انسانی بودند. نه به تبعیض، نارواداری، ستم پیشگی، و عدالتخواهی، نگاه انسانی به تک‌تک شهروندان این سرزمین و این‌که در زمانۀ کنونی دید انسان نابرابر و شهروندان درجه‌دومی جایگاهی ندارد. خرد باید مبنایی برای کار باشد، نه تبارگرایی و ستم‌پیشگی.

**

آنچه در دوم اسد ۱۳۹۵ در یک روز داغ تابستانی در میدان شهدای روشنایی/دهمزنگ اتفاق افتاد، خیلی زود شکل خاطره جمعی به خود گرفت. خاطره جمعی، مفهومی ساده‌ای نیست و دارای پیچیدگی‌های بسیاری است. از این جهت که حافظۀ جمعی سبب می‌شود با گذشتۀ خود تعیین نسبت کنیم، اهمیت دارد. تاریخ معاصر افغانستان آکنده از اتفاق‌هایی است که یادآور زخم‌خوردن‌های بی‌شماری است. از یک‌جهت تلاش می‌شود تا گذشته به فراموشی سپرده شود؛ به این دلیل که گذشته یادآور نکبتی است که بر سر یک جامعه رفته است، بیانگر تباهی و مرگ است. فاجعۀ دهمزنگ بااندازۀ کافی تکان‌دهنده بود که عواطف جمعی را جریحه‌دار کرد. روایت فرخنده‌ و قابل اعتنایی که پس از فاجعۀ دهشتناک دوم اسد اتفاق افتاد، این است که بخش‌های مختلف جامعه تلاش کردند تا ابعاد انسانی این فاجعه را برجسته کنند. پیگیری‌ها برای ثبت رخداد، اهداف قربانیان، جمع‌آوری زندگی‌نامه، انتشار چشم‌دیدهای شاهدان زیر عنوان «راویان روشنایی» کار اندکی نیست و فعالیتی در جهت پربارکردن حافظۀ جمعی. این کارها به نحوی، ساختن آرشیو است. آرشیوسازی از این جهت اهمیت دارد که سهم به‌سزایی در شکل‌گیری تاریخ ایفا می‌کند؛ چنانچه ریکور نیز بیان کرده است که ضبط خاطره به تنهایی، مبنایی برای تاریخ نیست، اساس تاریخ بازخوانی آرشیو است و حرکت تاریخ از آرشیو شروع می‌شود. به بحث تاریخ در آخر پرداخته می‌شود.

برخلاف بسیاری ملت‌ها، شهروندان افغانستان سعی در فراموش‌کردن گذشته دارند. تلاش برای فراموشی گذشته هم از سوی قربانیان حوادث می‌شود و از هم سوی عاملان فاجعه. استدلال کسانی‌که حوادث خونبار را خلق کرده‌اند این است که با یادآوری گذشته، جلو پیشرفت گرفته می‌شود و امکان هم‌گرایی میان قربانی و طبقه‌ای که در جایگاه عاملان جنایت قرار دارند، از بین می‌رود و بنابرین گسست و شکاف همیشگی مانع شکل‌گیری ملت می‌شود؛ این‌که باقی‌ماندن گذشته، مانع شکل‌گیری آینده می‌شود. از جانب دیگر قربانیان سعی می‌کنند تا آنچه را بر آنها رفته فراموش کنند؛ از این‌که زندگی‌شان به کابوس تبدیل نشوند. اما به یادآوردن کارکرد بس مهمی دارد؛ این‌که با یادآوری گذشته و فاجعه و جلوگیری از فراموشی سبب پیش‌گیری از وقوع دوبارۀ آن می‌شود. به قول پُل تیلیش، الاهی‌دان آلمانی-امریکایی «هر چیز گذشته به گذشته واگذار نمى‌شود و پاره‌اى از آن در زمان حال نیز همچنان زنده است؛ تا اینکه زمینه‌اى باشد که بتواند رنگ آینده را به خود گیرد. هر رشدى، نشان از گذشته‌اى دارد که مغلوب شده است و برخى اوقات این گذشتۀ مغلوب، خود را در هیأت زخم‌هایى آشکار مى‌کند.»(۲)میل و اجبار به فراموشی رویدادهای خاص، به معنای نادیده‌گرفتن واقعیت‌های تاریخی است و ریکور از این میل زیر عنوان «استفادۀ موهوم از فراموشی» نام می‌برد. به این معنا کسانی‌که عاملان فاجعه بوده‌اند، تلاش دارند تا آنچه را بر سر قربانی رفته، نبینند. ولی مسئولیتی که سایر بخش‌های جامعه در قبال تاریخ و قربانیان فاجعه دارند، جلوگیری از فراموشی است؛ «شکل‌دادن تاریخ قربانیان». با این کار می‌توان در جهت طلب بخشایش «عامل فاجعه» از «قربانیان» تلاش کرد.

این یادآوری در مسایل اجتماعی، سیاسی جوامع مختلف نیز صادق است. فراموشی مطلق سبب نابودی می‌شود. یهودیان و جامعۀ اروپا پس فاجعۀ هولناک نسل‌کشی و اجرای «راه‌حل نهایی»، پس از آنکه گرد و خاک جنگ فرو نشست به این فکر افتادند که چه کار کنند تا آنچه در فاصلۀ سال‌های جنگ بر اروپا رفت، بار دیگر تکرار نشود؛ چه‌چیزی در آن زمان سبب شد تا این فاجعه شکل بگیرد. البته عکس این نیز صادق است؛ آن‌گونه که پل ریکور، فیلسوف معاصر فرانسه از تلاش شهروندان کشورش برای فراموشی خاطرات دوران اشغال نازی سخن می‌گوید؛ «زیرا رویارویی با این خاطره‌ها و پذیرش آنها دشوار است.»(۳) کسانی میل به فراموشی در فرانسه دارند که به نحوی در شکل‌گیری فاجعه دست داشتند.

البته تلاش برای فراموشی، همواره توأم با موفقیت نیست. همین‌که برخی رویدادهای خاص همیشه در ذهن باقی می‌ماند و به‌رغم این‌که نمی‌خواهیم به یادمان بیاید، نمی‌توانیم آن را فراموش کنیم. بازهم تیلیش، نکتۀ جالبی را بیان می‌کند؛ این‌که «فراموش‌کردن از راه سرکوب ما را آزاد نمى‌کند، بلکه رابطۀ ما را با عامل رنج‌مان قطع مى‌کند. اما ما در این فراموش‌کردن تماماً موفق نخواهیم بود، چرا که حافظه‌ای در درون ما پنهان است و لحظه‌لحظۀ رشد ما از آن متاثر است.»

راه دیگر فراموش‌کردن گذشته، اعتراف به خطاهایی است که صورت گرفته است. این دقیقاً چیزی است که باید اتفاق بیافتد. رویداد دهمزنگ را باید به سوژه‌ای برای آگاهی تبدیل کنیم. فاجعه به مثابۀ سوژۀ آگاهی سبب می‌شود تا از آنچه در گذشته بر ما رفته درس بگیریم و مانع تکرار فاجعه شویم. اینجاست که کارکرد تاریخ رونما می‌شود. فاجعۀ انسانی تنها از طریق به یادآوردن و سپردن آن به حافظۀ جمعی، به سوژه‌ای برای تفکر و اندیشیدن تبدیل می‌شود. اکنون که حافظۀ جمعی شکل گرفته است، باید تلاش کنیم تا این حافظه را به تاریخ تبدیل کنیم؛ تاریخی برای اندیشیدن و انتقال آن به نسل‌های بعدی. تبدیل‌شدن حادثه‌ای به تاریخ روندی را برای شکل‌گیری مادۀ آگاهی و نقطۀ تأمل سیر می‌کند.

تاریخ رایج ما، تاریخ خاطره‌ای یا حافظه‌ای است. وقتی سران حکومت، به ویژه اشرف غنی از داشتن تاریخ «۵هزار ساله» یاد می‌کند، تاریخ موردنظر او خاطره‌ی است؛ این‌که از گذشته به عنوان روزهای خوب طلایی یاد می‌کند و حس نوستالژیک بازگشت به آن را دارد. به‌رغم این‌که حوادث و فجایع ناگوار بسیاری ثبت تاریخ افغانستان شده است و برگ‌های تاریخ آکنده از تباهی، مرگ، ویرانی، سلاخی، کله‌منارها، کشتار جمعی، نسل‌کشی و … است، اما با گذشت زمان باردیگر همان فجایع در مقیاس‌های متفاوت تکرار می‌شود. علت تکرار، ثبت وقایع به شکل حافظه است. اینجاست که مسألۀ فراموشی اهمیت می‌یابد. داشتن حس نوستالژیک به گذشته و میل به تکرار آن سبب می‌شود تا ما در گذشته گیر بیافتیم و این روند مانع شکل‌گیری آینده و برنامه‌ریزی می‌شود و اجازۀ داشتن تصوری دربارۀ آینده را از ما می‌گیرد.

انتقال حافظۀ جمعی به تاریخ، هنگامی معنا و مفهوم دیگر می‌یابد و به سوژه‌ای برای تفکر و اندیشه، و انتقال آگاهی به نسل بعدی تبدیل می‌شود که نگاه انتقادی به مسایل وجود داشته باشد. به این معنا که داشتن تاریخ انتقادی سبب می‌شود تا رویدادها سیر تحول و توسعه را به خود بگیرد و از تکرار جلوگیری شود. همواره گفته می‌شود که باید گذشته، چراغ راه آینده باشد و این در صورتی ممکن می‌شود که بیان رویدادها از تکرار سطحی اتفاقات تغییر شکل یابد و با دید انتقادی، مبنایی باشد برای تحلیل. در جوامع دانشگاهی، تاریخ به مثابۀ پرکردن حافظه تدریس می‌شود و به نحوی راه خلاقیت و انتقاد و داشتن تفکر انتقادی سرکوب و بسته. حادثۀ دهمزنگ راهش را به برگ‌های تاریخ انتقادی باز کند و همواره به یاد آورده شود که چرا انسان‌ها سلاخی شدند و برای جلوگیری از آن کار شود.

 **

(۱) بورن، فلیپ؛ ترجمۀ ناصر اعتمادی، کتابخانۀ دیجیتالی علأالدین. در زمینۀ برنامۀ نسل‌کشی یهودیان و نحوۀ اجرای آن، تردیدهایی نسبت به طرح قبلی آدولف هیتلر و اجرای طرح معروف «راه‌حل نهایی» یا نسل‌کشی یهودیان میان «انگیزه‌گراها» و «کارکردگراها» وجود دارد. انگیزه‌گراها استدلال دارند که هیتلر و حزب نازی از اول ایدۀ نسل‌کشی و پاک‌سازی رایش سوم از وجود یهودیان را در ذهن داشتند، در حالی‌که کارکردگراها، نسل‌کشی یهودیان را ناشی از رقابت میان طیف‌های مختلف حزب نازی و اختلافات در رده‌های گوناگون این حزب می‌‌دانند و این‌که هیتلر و حزب نازی، به ویژه در سال ۱۹۴۱ [سومین‌سال جنگ جهانی دوم] به این نتیجه رسیدند که یهودیان باید نسل‌کشی شوند و سیاست هولوکاست اجرا.

(۲) تیلیش، پُل؛ ترجمۀ علی عباس‌بیگی؛ فراموش‌کردن و فراموش‌شدن؛ تارنمای نصور؛

(۳) ریکور، پُل؛ انجمن حکمت و فلسفه؛ خاطره، تاریخ، فراموشی.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: