سال چهارم / شماره : 735 / دوشنبه / ۲۷م قوس ۱۳۹۶
Vol No 04, Issue 735, Monday, 18 December , 2017

بوق سی‏ودوم،‌ یک نظارة ناقص-۷

نویسنده : حمیدفیدل - کد خبر : 45113

۲۷ ثور , ۱۳۹۵

fidel (2)@


بوق هفتم

کفاشی و مسألۀ قومیت

آن شامگاه بدخلقی عجیبی فرایم گرفته بود. هر‌لحظه انتظار رسیدن را می‌کشیدم، اما موتر اندک‌اندک تکان می‌خورد و زمان به کندی می‌گذشت. در آن غوغای شامگاهی باید خود را مصروف می‌کردم. از این جهت هم‌چنان مسألۀ را که در ذهن داشتم، پیگیرانه دنبال می‌کردم و چشمم به بوق بود. هربار که موتروان بوق می‌زد، من می‌شمردم.

پس از هر‌بوقی دقیق اطرافم را می‌جستم تا عامل آن بوق را پیدا کنم. وقتی جزئیات بوق هفتم را دنبال کردم، به این نتیجه رسیدم که کفاشی لب خیابان عامل اصلی آن بود. هم‌چنان که نرم‌نرمک راه می‌رفتیم، دو بایسکل‌سوار‌ از پشت‌سر به موتر ما نزدیک شدند و از کنار موتر عبور کردند. موتروان برای این‌که هشدار داده باشد، بوق زد. اما چرا آن دو بایسکل‌سوار این‌قدر به موتر ما نزدیک شدند؟ وقتی اطرافم را دیدم، در کنار جدول کفاشی نشسته بود و هنوز بساطش را جمع نکرده بود. پیش‌روی او موتری پارک شده بود و میان کفاش و موتر فاصلۀ اندکی بود که بایسکل‌سواران نمی‌توانستند از آنجا عبور کنند. از این‌رو آنان مجبور بودند به موتر ما نزدیک شوند.

وقتی آن کفاش غریب را در آن شام خاک‌آلود لب خیابان دیدم، به ذهنم رسید که او باید چکار کند؟ به هردلیلی او حالا در شهر است و خانوده‌اش نیز با اوست. او باید کار کند و اندک غذایی برای آنان فراهم سازد. لب خیابان را حتماً می‌فهمد که جایگاه کار او نیست، اما او ناگزیر است، باید نان پیدا کند.

 چنین مکان‌هایی معمولاً جزایر اقوام را تشکیل می‌دهند؛ زیرا امنیت اجتماعی در قدم اول به همسایه‌ها بر‌می‌گردد. هنگامی که همسایه‌ها همگون و از یک نژاد باشند، احساس امنیت اجتماعی بیشتر است. در قدم دوم به دولت مربوط می‌شود. دولت بر مبنای کارویژه‌های خود باید مسئولیت شهر را بر دوش بگیرد و از تمامی نقاط شهر آگاهی داشته باشد و شخص مسئول هر‌از‌گاهی ‌از مکان‌های مختلف شهر بازدید کند، مشکلات را به بررسی گیرد و پس از آن دست به عمل بزند.

شبی با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم. می‌گفت در شهری که ما زندگی می‌کنیم، تعداد خیابان‌ها بیشتر از تعداد شهروندان است و اشاره می‌کرد به آماری که در جایی خوانده بود و نتیجۀ آن را عملاً در سطح شهر دیده بود. می‌گفت: اصلاً خیابان‌ها با ترافیک روبه‌رو نیستند. چنین شهری مسلماً بر بنیاد متفاوت از آن چیزی باید بنا شده باشد که شهر ما بر آن بنا شده است. به نظر می‌رسد دیدگاهی که آن شهر بر آن بنا شده است، کیفیت زندگی‌محور است و مسألۀ قومیت در آن رنگ باخته است؛ اما این‌جا مسأله این‌گونه نیست و ساختار شهر به‌گونه‌ای است که قومیت‌محور است تا «کیفیت زندگی»‌محور. فهم این مسأله بسیار ساده است. مردم بنا بر برداشت ابتدایی خود از شهر و وضعیت اقتصادی مکان‌هایی را برای زندگی اختیار می‌کنند که دارای دو جزء امنیت اجتماعی و امنیت شغلی باشند. چنین مکان‌هایی معمولاً جزایر اقوام را تشکیل می‌دهند؛ زیرا امنیت اجتماعی در قدم اول به همسایه‌ها بر‌می‌گردد. هنگامی که همسایه‌ها همگون و از یک نژاد باشند، احساس امنیت اجتماعی بیشتر است. در قدم دوم به دولت مربوط می‌شود. دولت بر مبنای کارویژه‌های خود باید مسئولیت شهر را بر دوش بگیرد و از تمامی نقاط شهر آگاهی داشته باشد و شخص مسئول هر‌از‌گاهی ‌از مکان‌های مختلف شهر بازدید کند، مشکلات را به بررسی گیرد و پس از آن دست به عمل بزند.

رویارویی با آن کفاش در آن شامگاه و در یکی از جزیره‌های شهر کابل مرا به این نتیجه رساند که اصلی‌ترین عامل وضعیت نابه‌هنجار آن کفاش قومیت است که دولت را بیمار ساخته است و توجهی به آن ندارد.

فهم ما از قومیت کلی است؛ آن را به‌عنوان سپر یا چتری در نظر می‌گیریم که برای دفاع از ما‌ست، یا همۀ‌مان زیر آن قرار می‌گریم تا از حادثه‌ای پیروز بیرون بیاییم. چنین فهمی سبب می‌شود تا تجمع خانه‌ها در بخشی از شهر مربوط به قومی شود و در بخشی دیگر مربوط به قوم دیگر. تغییر این وضعیت در کنتر‌ل دولت است و دولت با برنامه‌های شهری از جمله تهیۀ برنامۀ منظم و منطقی مسکن می‌تواند فهم عموم از قومیت را تغییر دهد. هنگامی که دولت هیچ برنامه‌ای برای آن نداشته باشد، یا اگر برنامه‌ای هم داشته باشد ‌نتواند ‌اجرایی کند، نشان می‌دهد که معضل اصلی بازهم در مسألۀ «قومیت» نهفته است که به‌شکل پنهان یا آشکار در بدنۀ دولت رخنه کرده است.

یکی از برداشت‌ها در مورد قومیت این است که: «مرزهای قومی، نخست و بیش از هر‌چیز به‌عنوان محصول کنش جمعی در نظر گرفته می‌شوند. تمایز فرهنگی به خودی خود، باعث نمی‌شود که اجتماعات قومی به وجود آیند، بلکه این تعامل اجتماعی با دیگران است که باعث تعریف و طبقه‌بندی «ما» و «آن‌ها» می‌شود. هویت‌های گروه همیشه باید در ارتباط با آنچه آن‌ها نیستند تعریف ‌‌شود؛ به عبارت دیگر، در ارتباط با افراد غیر‌عضو در گروه.»

فهم ما از قومیت کلی است؛ آن را به‌عنوان سپر یا چتری در نظر می‌گیریم که برای دفاع از ما‌ست، یا همۀ‌مان زیر آن قرار می‌گریم تا از حادثه‌ای پیروز بیرون بیاییم. چنین فهمی سبب می‌شود تا تجمع خانه‌ها در بخشی از شهر مربوط به قومی شود و در بخشی دیگر مربوط به قوم دیگر. تغییر این وضعیت در کنتر‌ل دولت است و دولت با برنامه‌های شهری از جمله تهیۀ برنامۀ منظم و منطقی مسکن می‌تواند فهم عموم از قومیت را تغییر دهد. هنگامی که دولت هیچ برنامه‌ای برای آن نداشته باشد، یا اگر برنامه‌ای هم داشته باشد ‌نتواند ‌اجرایی کند، نشان می‌دهد که معضل اصلی بازهم در مسألۀ «قومیت» نهفته است که به‌شکل پنهان یا آشکار در بدنۀ دولت رخنه کرده است.

زندگی یک کفاش به شکلی نشان‌دهندۀ برداشت‌ پنهانی است که در ساختار دولت و عاملان آن نهفته است؛ چه این‌که بهتر‌نشدن کیفیت زندگی یک کفاش نشانۀ خوبی از رفتار غرض‌آلود کارگزاران دولت است. به سخن دیگر هنگامی که پروژه‌های دولتی با دیدگاه «ما» و «آن‌ها» به اجرا دربیا‌ید، مسلم است که در وضعیت زندگی «آن‌ها» بهبودی حاصل نمی‌شود. «آن‌ها» همان گروهی‌اند که از این شهر نیستند، بیگانه‌اند و لایق امکانات رفاهی و دولتی نیستند و باید نادیده گرفته شوند و اگر دولت‌مردان عنایت کردند، آنگاه اندک توجهی به زندگی آنان صورت می‌گیرد.

آن شب با چنین برداشتی به خانه رسیدم و یک‌باره حس کردم در این شهر مربوط به «آن‌ها» هستم؛ آن‌هایی که کم زده می‌شوند، تحقیر می‌شوند و مورد تبعیض قرار می‌گیرند. تمامی اجزای دو طرف خیابان را که دقت کردم، به‌صورت عریان نشان می‌دادند که مربوط‌بودن به «آن‌ها» چه دردآور است‌ درد حاشیه‌نشینی.

در تعجب بودم، اما باورم شد که در چنین عصری نیز می‌توان از مسایلی در تعجب آمد که باقی جهان کمر بسته‌اند تا آنان را بزدایند. برنامه‌های آموزشی و رفاهی گوناگونی می‌چینند تا کیفیت زندگی شهروندان را به تعادل درآورند و از ناهم‌سانی حاکم بر آن بکاهند.

اندکی درد دل کفاش را می‌دانم. روزهایی بوده است که تا کفشم رنگ شده است، با کفاش صحبت کرده‌ام. غذایش را دیده‌ام و می‌دانم در گرد و خاک چه وضعیتی دارد. در سرما، باران، گرما و آفتاب چشم‌انتظار عابرانی بوده است که کفشش را رنگ کند تا ده افغانی بگیرد و شکم کودکانش را سیر کند. همیشه چشم به کفش‌ها‌بودن رنج عظیمی دارد.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: