سال چهارم / شماره : 735 / چهارشنبه / ۵م سرطان ۱۳۹۸
Vol No 04, Issue 735, Wednesday, 26 June , 2019

امتناع قلم

نویسنده : اسد کوشا - کد خبر : 44786

۱۹ ثور , ۱۳۹۵

Asad Kosha 1


 

۱۷ ثور مصادف بود با روز جهانی قلم. در سال‌های گذشته از این روز در افغانستان به‌شکل خیلی نمادین آن بزرگ‌داشت به عمل می‌آمد. وزارت فرهنگ و دیگر نهادهای فرهنگی اما امسال‌ روز جهانی قلم را با سکوت توأم با بی‌خبری بدرقه کردند. سکوت و بی‌خبری وزارت فرهنگ و دیگر نهادهای فرهنگی را در این مورد نباید امر غیر‌معمول دانست. افغانستان سرزمین افتخارات کاذب است؛ سر‌زمینی که بی‌خبری و سکوت وزارت فرهنگ آن نشان‌دهنده عمق غربت قلم در این سرزمین است. به بهانه روز قلم دوست دارم نکاتی را در باب قلم و سرنوشت دشوار آن در جغرافیایی به نام افغانستان اشاره کنم:

یکم: افغانستان در کلیت خود سرزمین قبیله و قوم است. مسأله اما این نیست که قوم و قبیله دو عنصر سازنده بافتار اجتماعی افغانستان‌اند؛ برعکس مسأله این است که قبیله و قوم هر‌کدام نوعی نظام آگاهی را در بافتار اجتماعی افغانستان شکل می‌دهد. قبیله و قوم اساساً عنصر اساسی افغانستان را شکل می‌دهند. این عنصر اما صرفاً واحد‌های اجتماعی نیستند. این دو عنصر به‌مثابه عنصر غالب و تعیین‌کننده نوعی نظام آگاهی‌ساز اجتماعی نیز می‌باشند. قبیله و قوم به‌مثابه نظام آگاهی اما از اساس با صدق و کذب، درست و خطا و ایدئولوژیک و غیر‌ایدئولوژیک گلاویز نیست. قبیله در جایگاه نظام آگاهی از اساس ‌در پی فهم صدق و کذب و حقیقت و ضدحقیقت نیست. بر عکس تمام تلاش نظام آگاهی قبیله معطوف بر توجیه و حفظ این نظام آگاهی است.

  ‌فروکاست صورت مسأله مکتب‌سوزی‌های جاری به جنگ‌های استخبارتی خطا‌ست. مکتب‌سوزی و دانش‌ستیزی‌های جاری در کشور را می‌توان در چارچوب نظام آگاهی قبیله توضیح داد. از آنجا که منبع فهم نظام آگاهی قبیله، باغ معرفت قبیله است، در نتیجه چنین حالتی، امکان فهم تجربه عینی و ذهنی بشر برای نظام آگاهی امتناع تاریخی است. به‌لحاظ تاریخی اما فروکاست مکتب‌سوزی و دانایی‌ستیزی به عوامل صرف بیرونی، امری است خطا. قبیله در کنار داشتن قدرت، سپاه و دستگاه، حامل نوعی نظام آگاهی نیز است. به بیان دیگر، نظام آگاهی قبیله پشتوانه تیوریک رفتار قبیله و توجیه‌گر ریتوریک کردار ‌قبیله است. 

دوم: از این منظر، قلم در نظام آگاهی افغانی و به‌ویژه در تاریخ معاصر افغانستان جایگاهی ندارد. تاریخ معاصر افغانستان را به یک معنا می‌توان تاریخ ستیز با قلم دانست. از آنجا که قبیله با نظام آگاهی خود در پی حفظ افتخارات و مناسبات قبیله‌ای است، در نتیجه قبیله در یک نوع امتناع به‌سر می‌برد. امتناع فهم و فهمیدن، گوهر اصیل نظام آگاهی قبیله است. مکتب‌سوزی‌های جاری در کشور عینی‌ترین تصویر ستیز قبیله با دانایی است. در نتیجه مکتب‌سوزی تصویری است که به مدد آن می‌توان قلم‌ستیزی نظام آگاهی قبیله را فهم کرد.

سوم: ‌فروکاست صورت مسأله مکتب‌سوزی‌های جاری به جنگ‌های استخبارتی خطا‌ست. مکتب‌سوزی و دانش‌ستیزی‌های جاری در کشور را می‌توان در چارچوب نظام آگاهی قبیله توضیح داد. از آنجا که منبع فهم نظام آگاهی قبیله، باغ معرفت قبیله است، در نتیجه چنین حالتی، امکان فهم تجربه عینی و ذهنی بشر برای نظام آگاهی امتناع تاریخی است. به‌لحاظ تاریخی اما فروکاست مکتب‌سوزی و دانایی‌ستیزی به عوامل صرف بیرونی، امری است خطا. قبیله در کنار داشتن قدرت، سپاه و دستگاه، حامل نوعی نظام آگاهی نیز است. به بیان دیگر، نظام آگاهی قبیله پشتوانه تیوریک رفتار قبیله و توجیه‌گر ریتوریک کردار ‌قبیله است. تاریخ رسمی افغانستان هیچ پشتوانه قوی‌تر از نظام آگاهی قبیله نداشته است. داشتن تاریخ مضحک پنج‌هزار‌ساله و فخر‌فروشی بر افتخارات کذایی قومی، ریشه در همین نظام آگاهی دارد. گوهر این نظام آگاهی را اما «نااندیشگی»، ناخوانی و نانویسایی شکل می‌دهند.

  در حقیقت امر، قلم در چنین اجتماعی در جایگاه حامل اندیشه و نوشتن در برابر نظام آگاهی قبیله به‌مثابه «نااندیشگی»، ناخوانی و نانویسایی قرار دارد. بی‌گمان، قلم در جایگاه زبان اندیشه صدای دانایی‌ای است که نظام آگاهی قبیله از فهم آن عاجز است. از آنجا که نظام آگاهی قبیله رستگاری را در ویرانی دانایی می‌جوید، دانایی و قلم، شمشیر برنده گردن نظام آگاهی قبیله‌اند.

چهارم: شالوده نظام آگاهی قبیله اما بر ناخوانی، نااندیشگی و نانویسایی استوار است. آنچه ‌مسلم است این است: در نظام آگاهی قبیله، اندیشیدن امری رخداد‌ناپذیر است. اساساً انتظار این امر که نظام آگاهی قبیله با امکان فهمیدن بر امتناع فهم غالب می‌شود، از بنیاد خطا‌ست. اندیشیدن در ابتدایی‌ترین گوهر خود نوعی سیر و سفر است. بسیار باید سفر کرد تا اندکی به سپهر اندیشگی نزدیک شد. گام‌گذاشتن به سپهر اندیشیدن اما‌ مستلزم به‌کار‌گرفتن امکان فهمیدن است. اقامت در نظام آگاهی قبیله اما خود امتناع اندیشیدن است. گوهر انسان قبیله ‌در تار ‌و پود نظام آگاهی قبیله است. از این چشم‌انداز، انسان قبیله‌ای به‌لحاظ گوهری‌، انسانی بی‌پرسش و ناخوانا‌ست. بی‌پرسشی و ناخوانایی به بیان دیگر گوهر هویت و اصالت انسان‌شناسی قبیله را شکل می‌بخشند.

 Editing-Pen-icon

پنجم: روزگار قلم در قلمرو نظام آگاهی قبیله مدام دوزخی بوده است. سرنوشت قلم و زورگار نویسنده در افغانستان برای همگان اظهر من‌الشمس است. افغانستان به‌مثابه قلمرو حاکمیت قبیله، بهشت مکتب‌سوزی و دانایی‌گریزی است و مکتب‌سوزی در جغرافیای افغانی اصالت ارزشی دارد. با این‌همه، سرنوشت قلم در این جامعه، سرنوشت حلاجی است که مدام سر در چوبۀ کفریت دارد؛ برای نظام آگاهی قبیله قلم و اندیشه یک امر ممتنع است. در حقیقت امر، قلم در چنین اجتماعی در جایگاه حامل اندیشه و نوشتن در برابر نظام آگاهی قبیله به‌مثابه «نااندیشگی»، ناخوانی و نانویسایی قرار دارد. بی‌گمان، قلم در جایگاه زبان اندیشه صدای دانایی‌ای است که نظام آگاهی قبیله از فهم آن عاجز است. از آنجا که نظام آگاهی قبیله رستگاری را در ویرانی دانایی می‌جوید، دانایی و قلم، شمشیر برنده گردن نظام آگاهی قبیله‌اند.

 

ششم: اساساً در کشوری مانند افغانستان، وزارت فرهنگ قبیله و دیگر نهاد‌های فرهنگی قبیله‌محور مرجع ترویج نظام آگاهی قبیله‌ای است. کار وزارت فرهنگ قبیله در چنین بافتار معرفتی، ستیز با دانایی و آگاهی بوده است. دانشگاه‌ها و دیگر نهاد‌های آموزشی در چنین بافتار و نظام آگاهی، دستگاه نشر و بلندگوی ابلاغ نظام آگاهی قبیله است. جامعه بدون قلم از سوی دیگر جامعۀ بی‌نویسنده و اجتماع بی‌کتاب است. جامعۀ بدون قلم به زبان دیگر، جامعۀ بدون کافکا‌ست. این جامعه نه کافکا دارد و نه درد کافکایی. این جامعه نه نیچه دارد و نه نابه‌هنگامی نیچه‌ای. این جامعه نه هگل دارد و نه روح پدیدارشناسانه هگلی. غربت قلم در قلمرو نظام آگاهی افغانی سبب شده است که این جامعه نه کانت داشته باشد و نه خرد نقاد کانتی. خلاصه قلم در چنین جامعه‌ای، اصالتاً هستی ممتنع بوده است. امتناع قلم، دوزخ قلم نیز است.





  1. محمد جمعه
    ۱۲:۱۳ ق.ظ در ثور ۲۰م, ۱۳۹۵

    استاد این روزا هر چشم بینا و هر گوش شنوا نیست…

دیدگاه‌تان را بنویسید: