سال چهارم / شماره : 735 / یکشنبه / ۳۱م سنبله ۱۳۹۸
Vol No 04, Issue 735, Sunday, 22 September , 2019

ضرورت نگاهی از درون

نویسنده : محمدجواد سلطانی - کد خبر : 44406

۱۱ ثور , ۱۳۹۵

Sultani (2)


….«طالب پروژه‌ای برای نابودی پشتون‌ها بود، تا پشتون‌ها ختم شوند، تا پشتون‌ها از بین بروند. ناتو ابزاری شد برای دیگران و با ابزار ناتو پشتون‌ها را کوبیدند. این کاری اشتباه بود. دوستان من! این را می‌دانم که این نظام دستاوردهایی داشته است. کار شده است؛ اما در این نظام بی‌عدالتی‌هم هست. کسی می‌گوید که برای صلح از دستاوردها نمی‌گذرم، من می‌گویم بی‌عدالتی هم قابل تحمل نیست. پانزده سال است که جنگ بر پشتون‌ها تحمیل شده است. پانزده سال است که پشتون‌ها از آموزش محروم بوده‌اند. از دایکندی شش‌و‌نیم‌هزار در کنکور سال جاری شرکت کرده‌اند؛ اما از قندهار بزرگ تاریخی دو‌هزار و صد نفر شرکت کرده‌اند، این تا قیامت قابل تحمل نیست. پشتون‌ها به تناسب خود در دولت حضور ندارند… این بی‌عدالتی قابل دوام نیست.»

گفته‌های بالا بخشی از سخنان فاروق اعظم در ارگ ریاست‌جمهوری است؛ سخنانی که واکنش‌های تند و عکس‌العمل‌های گسترده‌ای را در پی‌ داشت و خیلی‌ها کوشیدند که نسبت به آن بی‌تفاوت نباشند. اگر از برخی دشنام‌گویی‌های رایج در فضای مجازی و حقیقی درگذریم، این سخنان واکنش‌های جدی و قابل توجهی را نیز به همراه داشت. این سخنان در نوع خود واجد نکته‌ها و دلالت‌هایی است که به‌طور جدی نیاز به تأمل دارند. در این یادداشت به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود.

تردیدی نیست که طالبان در گام نخست -خواسته یا ناخواسته- دشمن جامعۀ پشتون است؛ چون برای این جامعه هیچ دستاوردی غیر از مرگ، خشونت، ویرانی و بدنامی نداشته است. درست است که این گروه در کمترین زمان ممکن اقوام غیر‌پشتون را تا جایی که در توان داشته است، درهم کوبیده است. به هیچ چیز آن‌ها دیدگاه انسانی و مسئولانه نداشته‌اند. از نسل‌کشی و تحقیرهای گستردۀ اجتماعی گرفته تا اسارت زنان و دختران آن‌ها و تا نابودی میراث‌های فرهنگی و تاریخی آن‌ها؛ اما این پدیده چهرۀ دیگری نیز داشته است و آن نابودی جامعۀ پشتون است.

نخست: این سخنان حامل نوعی خودآگاهی است. از زمان برآمدن طالبان تا‌کنون بارها این سخن تکرار شده است که امارت اسلامی تمام کشور و از جمله جامعۀ پشتون را به قهقرا می‌برد، اما کمتر کسی باور می‌کند. هر‌نوع نقد و نظر در مورد طالبان حملی بر انگیزه‌های قومی و علایق نژادی می‌گردید. اکنون ‌بعد از سال‌ها تباهی و خشونت، وقتی صدایی از درون این جامعه به صراحت می‌گوید که «طالب پروژه‌ای برای نابودی پشتون‌ها بود» حرف دقیق و درک بسیار روشنی از ماهیت گروهی است که هنوزهم خیلی‌ها احیای سیادت قومی را در سیمای امارت منحط و بیگانه با مدنیت آن‌ها جست‌وجو می‌کنند. در گرودار جنگ‌های قدرت، بسیاری از نام‌های آشنا، طالبان را فرشته‌های نجات مردم افغانستان و به‌طور خاص پشتون‌ها تفسیر و تأویل می‌کردند. اکنون و بعد از سال‌ها وقتی فرشته‌های نجات به عامل تباهی و بربادی یک قوم تغییر ماهیت می‌دهند، چیز‌ ساده‌ای نیست. اگر نیک دیده شود، خودآگاهی سراسر درد و رنج است نه چیز دیگر. در تمام سال‌های اخیر در جامعۀ پشتون جای یک دید انتقادی نسبت به امارت اسلامی خالی بود. این جامعه به دلایل و انگیزه‌های گوناگون از طرح پرسش‌های جدی و سرنوشت‌ساز ناتوان بوده است. برای مثال چرا در این جامعه ملاعمر تولید می‌شود؟ آیا با ایدئولوژی امارت اسلامی می‌توان به انحطاط تاریخی کشور پایان داد؟ آیا به‌راستی می‌توان امیدوار بود که این گروه می‌تواند به مسایل فوری و حیاتی کشور پاسخ‌ها و راه‌حل‌های جدی و واقعی ارائه کند؟ آیا با منطق و نگرش این گروه می‌توان از بن‌بست‌های تاریخی که کشور قرن‌ها درگیر آن‌ها‌ست، عبور کرد؟ آیا به‌راستی این گروه می‌تواند در جهان کنونی استبداد قومی را بازتولید و تمام مقاومت‌های اجتماعی هستی‌های فرهنگی و قومی دیگر را به‌گونه‌ای سرکوب کند که توان مقاومت اجتماعی و سیاسی را در برابر آن نداشته باشند؟ خالی‌بودن جامعه از ظرفیت فکری و فرهنگی که بتواند مسایل بنیادی جامعه را مورد پرسش قرار دهد، به‌مراتب خطرسازتر از موجودیت گروهی مانند طالبان است.

تردیدی نیست که طالبان در گام نخست -خواسته یا ناخواسته- دشمن جامعۀ پشتون است؛ چون برای این جامعه هیچ دستاوردی غیر از مرگ، خشونت، ویرانی و بدنامی نداشته است. درست است که این گروه در کمترین زمان ممکن اقوام غیر‌پشتون را تا جایی که در توان داشته است، درهم کوبیده است. به هیچ چیز آن‌ها دیدگاه انسانی و مسئولانه نداشته‌اند. از نسل‌کشی و تحقیرهای گستردۀ اجتماعی گرفته تا اسارت زنان و دختران آن‌ها و تا نابودی میراث‌های فرهنگی و تاریخی آن‌ها؛ اما این پدیده چهرۀ دیگری نیز داشته است و آن نابودی جامعۀ پشتون است. این گروه به معنای واقعی کلمه جامعۀ پشتون را از هر‌حیث در موقعیت بسیار سخت و رنج‌آوری قرار داده است. از آن‌ها نیز قربانی گرفته است و آن‌ها را به پای منحط‌ترین آرمان سیاسی قربانی کرده است. آیا با سخنان فاروق اعظم می‌توان امیدوار بود که اسطورۀ طالب در خودآگاهی جامعۀ پشتون درهم شکسته است و رگه‌هایی از خرد انتقادی و عقلانیت سیاسی در این جامعه ایجاد شده است که بتواند سود و زیان‌های این گروه را مورد سنجش قرار دهد؟ اگر این سخنان به‌رغم این‌که با ادبیات نفرت همراه بود، نشان از خرد انتقادی در جامعۀ پشتون باشد، در نوع خود رویدادی قابل توجه است. وقتی باب پرسش باز شود و افسون اطاعت بی‌چون‌و‌چرا از منطق قبیله زدوده شود، می‌توان امیدوار بود که مجالی برای طرح پرسش‌های جدی‌تر از مسایل حیاتی و حساس دیگر نیز فراهم شود. پرسیدن از مسایل بنیادی نیازمند جسارت زیاد است؛ آیا می‌توان امیدوار بود که اکنون و بعد از قرن‌ها تجربۀ نکبت و انحطاط جسارت پرسیدن را یافته‌ایم؟

جوهر ادبیات سیاسی افغانستان را فرافکنی تشکیل می‌دهد. همه‌چیز در این جامعه به دیگران نسبت داده می‌شود. معنای صریح این واقعیت این است که هیچ کسی مسئول نیست. شانه خالی‌کردن از بار مسئولیت‌های تاریخی، سبب خودفراموشی سیاسی و اجتماعی شده است. وقتی همه‌چیز به دیگران نسبت داده می‌شود، وقتی تمام حوادث و رویدادهای تاریخی از معاهده گندمک تا خط دیورند و تا دعوت و همراهی لشکرهای بیگانه و کشتارهای جمعی به دیگران نسبت داده می‌شوند، یعنی این‌که هیچ کسی خود را در برابر رنج‌ها و بربادی‌های این جامعه مسئول نمی‌داند. فرافکنی در واقعیت و نفس‌الامر، نفی خود است. وقتی کسانی در تاریخ مسئولیت هیچ چیزی را نمی‌پذیرند و آن را به «دیگران» واقعی یا خیالی نسبت می‌دهند، یعنی این‌که آن‌ها خود هیچ نبوده‌اند و نباید به آن‌ها در تاریخ چونان کارگزاران سیاست و فرهنگ نگریسته شود. تا این‌جای کار -درست یا نادرست- این بیگانه به قدری فربه و متورم شده است که «خود افغانی» در درون آن نامرئی شده است. آیا در جامعۀ پشتون اکنون این ظرفیت ذهنی و فرهنگی به وجود آمده است که برای یک‌بار هم که شده از سایه این بیگانه بیرون شوند و از خود بپرسند که چه نقشی در تاریخ این سرزمین داشته‌اند؟

 اگر این سخنان به‌رغم این‌که با ادبیات نفرت همراه بود، نشان از خرد انتقادی در جامعۀ پشتون باشد، در نوع خود رویدادی قابل توجه است. وقتی باب پرسش باز شود و افسون اطاعت بی‌چون‌و‌چرا از منطق قبیله زدوده شود، می‌توان امیدوار بود که مجالی برای طرح پرسش‌های جدی‌تر از مسایل حیاتی و حساس دیگر نیز فراهم شود. پرسیدن از مسایل بنیادی نیازمند جسارت زیاد است؛ آیا می‌توان امیدوار بود که اکنون و بعد از قرن‌ها تجربۀ نکبت و انحطاط جسارت پرسیدن را یافته‌ایم؟

دوم: عدالت یکی از ارزش‌های بنیادی بشر است. مهم‌ترین ویژگی ارزش‌های انسانی، عمومیت و همگانی‌بودن آن است. از این نظر خوب است تمام فاروق‌های اعظم این سرزمین برای یک لحظه در تاریخ خود را به جای دیگران تصور کنند و از طریق هم‌ذات‌پنداری با آن‌ها متوجه شوند که دیگران چگونه توانسته‌اند قرن‌ها رنج بیداد و تلخی ستم را تحمل کنند. به‌طور قطع آقای فاروق از این واقعیت هیچ تصویر و تصوری ندارد، ورنه آنگاه به این نتیجه می‌رسید که بیداد کنونی برای زمان‌های طولانی برای هیچ کسی قابل تحمل نیست. خوب است سخنان فاروق اعظم را فرصتی برای گفت‌و‌گو در باب عدالت مبدل سازیم تا از لابه‌لای آن روشن شود که چه کسانی قربانی بی‌عدالتی‌اند.

علاوه بر این آیا به معنای واقعی کلمه در افغانستان دانشگاه وجود دارد که کسانی نگران ‌میزان مشارکت در کنکورند؟ کسانی‌که چون فاروق اعظم می‌اندیشند و نگران دسترسی جوانان قندهار تاریخی به تحصیلات دانشگاهی‌اند، اندکی با خود خلوت کنند و در تنهایی خویش از خود بپرسند که در طی قرن‌ها چه بر سر دانایی و دانشگاه آمده است. خوب است از خود بپرسیم که آنچه را به‌عنوان دانشگاه می‌شناسیم، تا چه میزان دانشگاه است؟ میزان مشارکت در کنکور به جای خود نگرانی قابل درک است؛ اما فوری‌تر از آن طرح پرسش از وضعیت دانشگاه‌های کشور و در کل نظام آموزشی کشور است. خوب است که تمام کسانی‌که در تمام این سال‌ها مسئولیت‌های رسمی نهادهای آموزشی کشور را داشته‌اند، برای افکار عمومی مردم افغانستان توضیح بدهند که چرا و با وصف هزینه‌های بزرگ مالی، همه‌چیز به ابتذال و انحطاط کشیده شده است؟ نکتۀ آخر این‌که تقدیر تاریخی تمام اقوام افغانستان را ناگزیر از زندگی در این خانه ساخته است. روزگاری که یک قوم به تنهایی برای خود بهشت بسازد، مدت‌هاست سپری شده است. خوب است روح این زمانه را درک و خود را با آن سازگار کنیم.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: