سال چهارم / شماره : 735 / چهارشنبه / ۵م سرطان ۱۳۹۸
Vol No 04, Issue 735, Wednesday, 26 June , 2019

زیبایی تلاقی نگاه‌های معنایاب است!

نویسنده : عزیز رویش - کد خبر : 44346

۷ ثور , ۱۳۹۵

Aziz-Royesh-631x450


نکته‌ها و اشارت‌ها (۲۴)

پائولو کوئیلو، در کتاب «کیمیاگر» قصه‌ی «نرگس» را با جادوی کلماتش شرح می‌دهد: «کیمیاگر افسانه‌ی نرگس را می‌دانست: جوان زیبایی که هر روز می‌رفت تا زیبایی خود را در یک دریاچه تماشا کند. چنان شیفته‌ی خود می‌شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در مکانی که از آن‌جا به آب افتاده بود، گلی رویید که «نرگس» نامیدندش.

اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی‌برد. می‌گفت هنگامی که نرگس مُرد، اوریادها (الهه‌های جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از دریاچه، آب شیرین، به کوزه‌ای سرشار از اشک‌های شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند: «چرا می‌گریی؟» دریاچه گفت: «برای نرگس می‌گریم.» اوریادها گفتند: «آه، شگفت‌آور نیست که برای نرگس می‌گریی…» و ادامه دادند: «هرچه بود با آن‌که همه‌ی ما همواره در جنگل در پی او می‌شتافتیم، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی.»

دریاچه پرسید: «مگر نرگس زیبا بود؟» اوریادها شگفت‌زده پاسخ دادند: «کی می‌تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود  هر روز در کنار تو می‌نشست.»

دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت: «من برای نرگس می‌گریم، اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم. من برای نرگس می‌گریم، چون هر بار از فراز کناره‌ام به رویم خم می‌شد، می‌توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم.»

***

گویا دریاچه با مرگ نرگس، زیبایی خود را گم کرده بود. او در مرگ زیبایی خود می‌گریست.

***

آینه‌ای ضرورت است تا در آن خود را ببینیم. آینه هرچه شفاف‌تر باشد، تصویر ما بازتابی دقیق‌تر می‌یابد. آینه‌های غیرشفاف به گونه‌ی دوسویه غلط‌فهمی خلق می‌کنند: می‌توانند زیبایی‌ها را از چشم صاحب زیبایی بپوشانند و یا زشتی‌ها را به ناحق زیبا جلوه دهند.

پائولو کوئیلو، در کتاب «کیمیاگر» قصه‌ی «نرگس» را با جادوی کلماتش شرح می‌دهد: «کیمیاگر افسانه‌ی نرگس را می‌دانست: جوان زیبایی که هر روز می‌رفت تا زیبایی خود را در یک دریاچه تماشا کند. چنان شیفته‌ی خود می‌شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در مکانی که از آن‌جا به آب افتاده بود، گلی رویید که «نرگس» نامیدندش. اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی‌برد. می‌گفت هنگامی که نرگس مُرد، اوریادها (الهه‌های جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از دریاچه، آب شیرین، به کوزه‌ای سرشار از اشک‌های شور استحاله یافته بود.

گاهی آینه چشمی است که در برابر ما قرار می‌گیرد: می‌بیند، کشف می‌کند، و دوباره به خود ما نشان می‌دهد. جومونگ تا در قصر بویو است، نه او چشمی می‌یابد که در عقب آن معنای «جومونگ»‌شناسی نشانی شود و نه چشمی است که «جومونگ» را در عقب نگاه‌های یک جوان معمول بشناسد. جومونگ از قصر بیرون می‌رود. حادثه‌ای اتفاق می‌افتد و میان صدها نگاهی که در عقب چشم‌هایِ از چشم‌افتاده پنهان بودند، حلقه‌ای شکل می‌گیرد: مرغ‌بازان ول‌گرد، دزدان گردنه‌گیر، دهقانان کمرخمیده، آهنگر پیر، … یکی یکی به هم می‌رسند و در اطراف جومونگ حلقه می‌زنند و گروه دامول شکل می‌گیرد و رویای چوسان قدیم زنده می‌شود.

***

آیا فکر کرده ایم که ما هم تجربه‌ای از این تلاقی نگاه‌های معنایاب داشته ایم؟… خوب درنگ کنیم تا دریابیم.





  1. عصمت الله
    ۶:۵۳ ق.ظ در ثور ۱۱م, ۱۳۹۵

    خیلی عالی استاد

دیدگاه‌تان را بنویسید: