سال چهارم / شماره : 735 / دوشنبه / ۲۷م قوس ۱۳۹۶
Vol No 04, Issue 735, Monday, 18 December , 2017

سرگذشت دختران از ایران آمده

نویسنده : مریم بربری - کد خبر : 4251

۹ ثور , ۱۳۹۳

مریم خاوری


­­

گزارشی از مریم بربری

دختر باید ترس داشته باشه…؟!

مسافران مقصد مشهد به کابل آن‌روز صبح به دختری جوان که روی چوکی سالن انتظار فرودگاه نشسته بود، نگاه‌های پرسش‌برانگیزی می‌کردند. به نظرشان عجیب بود که دختری به‌تنهایی بخواهد به کابل بیاید، مگر او خانواده‌ای ندارد که بی‌کس و تنها مسافرت می‌کند؟ دختری تن‌ها، آن هم در کشوری که هنوز امنیت کاملی در آن برقرار نیست. هر‌چند زهرا این سوال‌ها را از نوع نگاه مسافران می‌خواند؛ ولی برایش مهم نبود. او وقتی از پشت کلکین فرودگاه هاشمی‌نژاد مشهد به میدان پرواز نگاه کرد. با خود فکر کرد تمام این بیست‌و‌پنج سال زندگیش در دیار مهاجرت را در انتظار همین‌لحظه گذرانده است: لحظة پرواز به سوی وطن. طیاره اوج گرفت و او از بالای ابر‌ها، به سرزمینی نگاه کرد که اطرافش را کوه‌های بلند گرفته بود. اولین‌بار بود که وطن را می‌دید و چقدر این سرزمین با کوه‌های بلندش برای او ناشناخته بود. وقتی طیاره در میدان هوایی کابل به زمین نشست، زهرا همین‌طور که از پله‌های طیاره پایین می‌آمد، گذر سال‌های مهاجرت را با خود مرور کرد. سال‌های دلتنگی، اولین پله سپری شد. سال‌های بی‌هویتی، دومین پله سپری شد. سال‌های غربت، آخرین پله سپری شد…‌

از کودکی همیشه به بازگشت به وطن مادریم فکر می‌کردم. همیشه دوست داشتم به وطنم خدمت کنم و دنیای مهاجرت مرا به سیاست علاقمند کرد. وقتی ۱۵ سالم بود داستان زندگی جمیله بوپاشا را می‌خواندم داستان مبارزات و شکنجه‌های او که حتا به خاطر همین شکنجه‌ها پردة بکارتش را از دست داده بود و به زندگی بی‌نظیر بوتو که به فرهنگ ما نزدیکی بیشتری داشت، علاقه‌مند بودم و تحت تأثیر روحیة مبارزه‌گرای‌ آن‌ها برای کشورشان قرار گرفته بودم

مبارزه برای وطن

حالا از آن روز دو سال می‌گذرد و زهرا رضایی، که متولد ایران است و لیسانس علوم سیاسیش را از دانشگاه پیام نور چناران ایران گرفته است، می‌گوید: «از کودکی همیشه به بازگشت به وطن مادریم فکر می‌کردم. همیشه دوست داشتم به وطنم خدمت کنم و دنیای مهاجرت مرا به سیاست علاقمند کرد. وقتی ۱۵ سالم بود داستان زندگی جمیله بوپاشا را می‌خواندم داستان مبارزات و شکنجه‌های او که حتا به خاطر همین شکنجه‌ها پردة بکارتش را از دست داده بود و به زندگی بی‌نظیر بوتو که به فرهنگ ما نزدیکی بیشتری داشت، علاقه‌مند بودم و تحت تأثیر روحیة مبارزه‌گرای‌ آن‌ها برای کشورشان قرار گرفته بودم. آن موقع آرمانگرا بودم. داستان زندگی این دو زن برای من مشخص می‌کرد که در عرصه‌های سیاسی برای زنان چه خطراتی وجود دارد. آن موقع دوست داشتم مثل جمیله بوپاشا، برای کشورم جانم را فدا کنم؛ ولی بعد‌ها با خودم فکر کردم که من توان زیادی برای خدمت به کشورم دارم و باید سعی کنم جانم را حفظ کنم و از توانایی‌ام برای خدمت به مردمم استفاده کنم. به همین دلیل، تصمیم گرفتم ادامة تحصیل بدهم و از توانایی علمی‌ام برای تدریس استفاده کنم. تحصیل برای من راه موفقیت بود؛ ولی وقتی به این‌جا آمدم احساس کردم فقط مدرک لیسانس دارم و این برای خدمت مؤثر به وطنم کافی نیست؛ پس باید توانایی‌هایم را تقویت کنم.»

طرح بازگشت متخصصان به افغانستان

حسین زادهزهرا در سال اول حضورش در کابل از طریق طرح بازگشت متخصصان به افغانستان (آی‌اُ‌اِم) مشغول به کار شد و بعد از آن در یکی از دانشگاه‌های خصوصی کابل، به‌صورت قراردادی به فعالیتش ادامه داد. او می‌گوید: «طرح‌ آی‌اُ‌ام زمینة بازگشت من و تعدادی از دوستانم را به افغانستان به وجود آورد. شاید اگر این طرح نبود، نمی‌توانستیم به این‌زودی‌ها به کابل بیاییم و مشغول به کار شویم. تمویل‌کنندگان این طرح‌‌ به خاطر این‌که زنان تحصیلکردة بیشتری بتوانند در این طرح شرکت کنند و به افغانستان بیایند، معاش زنان را ۲۰ درصد بیشتر از مردان در نظر گرفتند.»

قانون‌شکنان فرا‌تر از قانون

زهرا دربارة حس و حال اولین روزهای حضورش در کابل می‌گوید: «روزهای اول که به کابل آمده بودم و تا حدی با وضعیت سیاسی افغانستان آشنا بودم، انتظارات خوبی از وضعیت امنیتی نداشتم و آیندة فوق‌العاده‌ای را هم برای کشورم نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم؛ ولی با وجود این‌‌، خیلی خوشحال بودم و باورم نمی‌شد که به کشورم آمده‌ام و دارم روی خاکی راه می‌روم که متعلق به خودم است و در هوای وطن نفس می‌کشم. آن موقع از مشکلات نمی‌ترسیدم و با این‌که با فرهنگ این‌جا آشنایی چندانی نداشتم، به‌راحتی می‌توانستم با شرایط سازگار شوم؛ ولی در‌‌ همان‌روز‌ها با دختری آشنا شدم که برای ادامة تحصیل و به دست آوردن فرصت‌های شغلی به کابل آمده بود و از نظر روحی دچار مشکل بود. او یک روز به من گفت که از طریق زنانی که در مؤسسه‌ای متعلق به یکی از صاحبان نفوذ، کار می‌کردند با چند مرد آشنا می‌شود و آن‌ها به بهانة دادن بورس تحصیلی به وی، فریبش می‌دهند و به او تجاوز جنسی می‌کنند و بعد در شهر ر‌هایش می‌کنند. از آن پس، او به مریضی‌های روحی و جسمی مبتلا می‌شود؛ مریضی‌هایی که داکتر‌ها گفته‌اند ممکن است تا پایان عمر از آن خلاص نشود و او نمی‌تواند از کسانی شکایت کند که فرا‌تر از قانون، قدرت دارند و من تعجب می‌کنم از این‌که چطور او را نکشته بودند.»

دختر تنها اما…‌

 زهرا دربارة رفتار همکارانش، می‌گوید: «برای همکارانم خیلی عجیب بود که یک دختر به‌تنهایی از ایران به کابل بیاید. آن‌ها به من احترام خاصی قایل بودند و از لباس پوشیدن و طرز صحبت‌کردنم خوش‌شان می‌آمد. با همکارانم مدارا می‌کردم، حتا گاهی بدون مهر نماز می‌خواندم؛ چون آن‌ها سنی‌مذهب بودند و می‌خواستم آن‌ها احساس نکنند که من در بین‌شان بیگانه‌ام و می‌خواستم به عنوان یک دختر تحصیلکرده و با فرهنگ، تأثیر خوبی در آن‌ها بگذارم. در کابل یاد گرفته‌ام که تعصب نداشته باشم؛ اما با وجود این‌، در این‌جا محتاط‌تر رفتار می‌کنم تا خودم را از خطرهای احتمالی که ممکن است برای من به عنوان یک دختر تنها پیش بیاید، حفظ کنم.»

خدمت به وطن، شاید در جایی دیگر

زهرا در سال‌های دوری از خانواده، آموخته است که مسئول زندگیش باشد و بتواند مدیریت زندگیش را برعهده بگیرد. او نمی‌خواهد به ایران برگردد و با پدر و مادرش زندگی کند؛ چون می‌داند که در همین محیط می‌تواند توانا‌تر شود. با همة این‌ها احساس ناامنی می‌کند؛ چون هنوز‌هم، خشونت علیه زنان در جامعه را به اشکال مختلف می‌بیند و گاهی به رفتن از این‌جا فکر می‌کند؛ نه به ایران، بلکه به جایی دیگر، که بتواند مسیر پیشرفت تحصیلی‌اش را ادامه دهد و احساس ناامنی نکند. او می‌گوید که هنوز وطنم را دوست دارم و در هر‌کشوری که باشم، تلاش می‌کنم به مردم وطنم خدمت کنم.

احساس مفید‌بودن

مرضیه بختیاری، سه سال پیش، وقتی می‌خواست برای کار به هرات برود. لب مرز دچار ترس و وحشت شده بود و گریه می‌کرد؛ چون افغانستان، برایش ناشناخته بود ولی می‌دانست که باید این مسیر را طی کند تا بتواند در زندگی‌اش پیشرفت کند. آن موقع لیسانس مامایی داشت. هفت ماه در هرات ماند و در دانشگاه مشغول به کار شد و بعد از پایان قراردادش با‌ آی‌اُ‌اِم، دوباره به ایران رفت تا در مقطع فوق لیسانس دانشگاه تربیت‌مدرس تهران، ادامة تحصیل دهد. او تمام معاشی که از آی‌اُ‌اِم گرفته بود را برای ادامة تحصیل مصرف کرد. چون خانواده‌اش توانایی تأمین هزینة دانشگاهش را نداشت. حالا او بعد از پایان تحصیلات فوق لیسانس به کابل آمده است و در یکی از دانشگاه‌های خصوصی تدریس می‌کند و تصمیم گرفته تا چند سال دیگر در کابل زندگی کند. او می‌گوید: «از روزی که به افغانستان آمدم، می‌خواستم پیشرفت کنم، نمی‌خواستم خانه بشینم و باید کاری می‌کردم. در کابل احساس مستقل‌بودن و مفید‌بودن دارم؛ ولی خیلی مواقع احساس کمبود می‌کنم. اعتماد به نفس خیلی بالایی ندارم و نگرانم از این‌که از اطرافیانم آسیب ببینم. به همین خاطر سعی می‌کنم ارتباط کمتری با اطرافیانم داشته باشم. حس می‌کنم دربارة دختران از ایران آمده نگاه منفی وجود دارد. یک روز همکارم که از مردان تحصیلکردة ایران بود، می‌گفت که دختر باید ترس داشته باشد و خوب، تربیت و کنترل شود و یکی از همکارانم را مثال زد که تربیت درستی نشده است. من او را می‌شناختم و می‌دانستم که خانم با شخصیتی است، ولی در رفتارش کمی آزاد‌تر برخورد می‌کند و با خودم گفتم از کجا معلوم که پشت سر من چنین حرف‌هایی گفته نشود.»

جنس دوم

او می‌گوید: «اگر در ایران می‌ماندم افسرده می‌شدم؛ چون موقعیت‌های شغلی مناسبی برای تحصیلکرده‌هایی مثل من وجود ندارد و احساس غیرمفید‌بودن می‌کردم. ولی با وجودی که همکارانم در کابل می‌گویند تو چون خانمی در جایگاه دوم هستی و آن‌قدر که به یک داکتر مرد اعتماد هست به تو نیست؛ ولی باز‌هم موقعیت‌های شغلی برای من در این‌جا وجود دارد.»

این‌جا وطن من است

معصومه حسین‌زاده، فوق لیسانس اقتصاد تجارتی از دانشگاه فردوسی مشهد از حدود ۴ سال پیش به این‌سو در کابل زندگی می‌کند و تاکنون به عنوان رییس و استاد دانشکدة اقتصاد به کارهای مدیریتی و تدریس مشغول بوده است. معصومه آن روز‌هایش را به یاد می‌آورد وقتی که در مشهد مشغول تحصیل و تدریس بود. در مدارس خودگردان مهاجرین تدریس می‌کرد ولی زیاد راضی نبود؛ چون احساس می‌کرد توانی بیش از این کار دارد اما در این محیط محدود شده است. وقتی مدرک فوق لیسانسش را گرفت، با توجه به راهنمایی‌های دوستانش که قبلاً به افغانستان رفته بودند، تصمیم گرفت بار سفر ببندد و برای کار و زندگی به کابل بیاید. آن‌ها گفته بودند که زندگی در افغانستان مشکل است اما با صبر و تلاش می‌توان بر مشکلات غلبه کرد. روز اولی که به افغانستان آمد احساس کرد وارد کشوری شده است که قبلاً از طریق رسانه‌ها با آن آشنا شده بود. ویرانی‌های جنگ هنوز‌هم دیده می‌شد و او حس می‌کرد که این‌جا وطن او است. جایی که باید در آن‌جا، مسیر خود را پیدا کند. او می‌گوید: «از ابتدای ورودم به افغانستان با برخوردهای زننده‌ای مواجه شدم که تحقیر‌آمیز بود. با پوشش ما که به سبک پوشش ایران بود مشکل داشتند و تصورات منفی دربارة دختران از ایران آمده داشتند. آن‌ها فکر می‌کردند، دخترانی که از ایران می‌آیند در برخوردشان با جامعة مرد‌ها بسیار آزاد و بی‌قید‌ند و این نوع برخورد و نگاه آن‌ها بسیار زجرآور بود. ما هر‌چند در ایران رفاه نسبی داشتیم؛ ولی در این‌جا مجبور بودیم برای کوچک‌ترین کار‌ها، سختی بکشیم مثلاً آب را باید از چاه می‌کشیدیم. ولی این مسایل به اندازة نوع برخورد مرد‌ها با زن‌ها آزار‌دهنده نبود. آن موقع ما سبک پوشش‌مان را مجبور بودیم تغییر دهیم و مثل آن‌ها لباس‌های پنجابی بپوشیم.»

 تحسین

 با گذشت زمان معصومه می‌دید که نوع نگاه جامعه به‌آرامی تغییر می‌کند. حالا که ۴ سال از آن روز‌ها می‌گذرد، معصومه در حالی که لبخند می‌زند، ادامه می‌دهد: «چون مردم دربارة اخلاق و شخصیت دخترهای از ایران آمده، شناخت نسبی به دست آورده‌اند، بار‌ها دیده‌ام که شعور اجتماعی و نوع برخورد و فرهنگ‌مان را تحسین می‌کنند. ‌طوری که حتا بعضی از دخترهایی که در افغانستان بزرگ شده‌اند، برای این‌که خودشان را با فرهنگ و شایسته نشان دهند از پوشش دختران از ایران آمده تقلید می‌کنند.»

معصومه در ابتدای کار تدریس می‌دید که دانشجوهای پسر به او به عنوان یک استاد زن باور ندارند که توانایی تدریس داشته باشد؛ ولی وقتی جدیت و تلاش او را در تدریس دیدند، در رفتارشان تجدید نظر کردند. حتا دانشجوهای دختر برای حل مشکلات خانوادگی، تحصیلی و روابط با دیگران از او مشورت می‌گرفتند. معصومه به یاد می‌آورد آن زمانی را که پدر و مادر‌ها با نگرانی برای ثبت نام دخترشان به دانشگاه می‌آمدند و وقتی با استاد خانم مواجه می‌شدند، خوشحال بودند که می‌توانند دخترشان را بدون نگرانی به دانشگاه بفرستند؛ چون هنوز‌هم برخی خانواده‌ها، فکر می‌کنند تحصیل در دانشگاه برای دختران ضرورتی ندارد. معصومه تلاش می‌کرد با پدر و مادرهایی که چنین مشکلاتی داشتند، صحبت کند و نگرانی‌های آن‌ها را از تحصیل دخترشان برطرف کند. او دربارة هدف‌هایش در زندگی می‌گوید: «من به دنبال استقلال بودم و همیشه دوست داشتم که فعال باشم و به‌خصوص در زمینة دفاع از حقوق زنان و تغییر فرهنگ جامعه تأثیرگذار باشم. متأسفانه در جامعة ما محدودیت‌هایی وجود داشت که این روحیه را از من گرفت. در محیط‌هایی که کار می‌کردم، می‌شنیدم که همکارانم موافق تبعیض مثبت در زمینة زنان‌اند؛ ولی در‌عمل به‌شدت مخالفت می‌کردند ـ‌به‌خصوص زمانی که منافع خودشان را در خطر می‌دیدند.»

میدان هوایی کابل هر‌ساله مسافرانی از ایران دارد که به‌تنهایی کابل می‌آیند و تا زندگی را در وطن مادری تجربه کنند. در این میان دختران با بیم‌ها و امیدهایی وارد این شهر می‌شوند که فردای‌شان را از الان به‌درستی نمی‌توانند پیش‌بینی کنند.





  1. Ghulam Ahmadi
    ۱۱:۵۰ ق.ظ در ثور ۱۰م, ۱۳۹۳

    Hi

  2. علی فاضلی
    ۹:۳۲ ق.ظ در ثور ۱۲م, ۱۳۹۳

    خواندم و لذت بردم

  3. عبدالحکیم حمیدی
    ۳:۳۵ ب.ظ در ثور ۱۵م, ۱۳۹۳

    در یکی از مقالات خویش در وبلاگ شخصی ام نوشتم که علامت های روشنفکری در بین دختران ما چیست؟
    حالا بعضی از دختران تحصیل کرده و روشنفکر خودشان در مصاحبه شان در روزنامه جامعۀ باز اذعان کرده اند که … برای نشان دادن درجۀ روشنفکری شان در برخی اوقات نماز خویش را بدون مهر خوانده اند و…
    البته من قصد ندارم که ادعای مذهبی بودنِ بسیار قوی نمایم، اما سوال اصلی من این است که چرا باید دختران ما برای نشان دادن درجۀ روشنفکری شان از ارزشهایی که یک عمر و نسلها برای تحقق آن قربانی دادیم، کشته و زخمی دادیم، رنج کشیدیم و درد دیدیم و ابرمردان و شیرزنانی را از دست دادیم،آواره شدیم و… مثل آب خوردن می گذرند تا به دیگران نشان دهند که چقدر تحصیل کرده اند؟! چقدر با فرهنگ اند؟!
    آیا راه بهتری برای نشان دادن درجۀ روشنفکری و تحصیل کردگی وجود ندارد؟ چرا باید قربانی وحدت ملی دروغین و جعلی این سرزمین، همیشه باید دختران مردم ما آمادۀ قربانی دادن شوند؟ این چه وحدتی است که فقط از مسیرِ پرپیچ و خم و تنگای مذهبیِ ما می گذرد و در پایان هم به دختر ما ختم می شود؟
    در اینکه این موضوع یعنی بی مهر نماز خواندن، چه حکمی دارد باید نظر علما را پرسید. اما هر چی باشد اینها همان سمبل ها و نشانهای مذهبیِ هستند که بعد از سالیان و شاید هم ده ها سال برای مردم ما به رسمیت شناخته شده است و چقدر راحت و به آسانی برای نشان دادن درجۀ روشنفکریِ دختران ما و اثبات تحصل کردگی شان، نادیده گرفته می شوند.
    ای کاش این دوستان به جای این گونه اعمال و رفتارها، کوشش کنند راههای بهتری را برای نشان دادن و بروز دادن شخصیت و توانایی علمی شان، برگزینند. مانند : چاپ و نشر مقالات و کتابها، تفسیرهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، میزگردها، تدریس عالی، برخورد عالی و…
    با تشکر

  4. راضیه خاوری
    ۱۰:۱۴ ق.ظ در ثور ۱۸م, ۱۳۹۳

    سرنوشت این دختران و همه دختران مانند من به مثل هم است که برای فرار از فرسودگی و نابودی اهداف و استعدادهایمان راهی دیار خود شدیم …اما جای خوشحالی است که اکثر این دختران به جایی که باید می بودند رسیدند …این داستانها تقریبا داستان خود من می باشد و برای همین بسیار برایم جالب بود.

  5. راضیه خاوری
    ۱۰:۲۱ ق.ظ در ثور ۱۸م, ۱۳۹۳

    من با نظر اقای حمیدی در رابطه به اینکه نباید ارزشها و باورها و اعتقادات مذهبی خود را فراموش کنیم کاملا موافق هستم چرا که با این ارزشها شکل پیدا میکنیم و به دیگران میفهمانیم ما دختران پایبندی هستیم که هدفمان مقدس است و میتوان اینگونه بسیار تصورات نادرست مردان و زنان این جامعه را نسبت به دخترانی که از ایران امدند تغییر داد..من خودم در این زمینه تجربه دارم چرا که در محیط کاری بودم که کاملا سنی مذهب بودند و من تنها کسی بودم که بدون توجه به دیگران و نظریاتشان همیشه نمازم را به وقت و با مهر میخواندم و اینگونه توانستم به روی بسیاری تاثیر مثبت بگذارم طوریکه مردان به من میگفتند تو باعث شدی که ما به دین خود محکم تر شویم و دیدگاه غلطمان تغییر کند. و من خوشحال هستم که والدینم طوری مرا تربیت کردند که باعث افتخار آنان شدم و بسیاری از همکاران میگویند کاش دختران افغان اینجا هم به مانند شما تربیت می شدند. درست است درس و کار مهم هست ولی اخلاق و مذهب و اعتقادات را هم باید در کنارش داشت تا هم رضایت خود و هم رضایت والدین و در نهایت رضایت پروردگار را بدنبال خود داشته باشیم…

  6. سرابی
    ۹:۵۰ ب.ظ در ثور ۲۰م, ۱۳۹۳

    می گفتند وقتی طالبان حاکم شده بودند در جایی از هزاره جات شیخی در حضور طالبان دست بسته نماز می خواند. طالب گفته بود شیخ ما خو میدانیم هزاره شیعه مذهب هست بخاطر ما چرا دست بسته نماز میخوانی؟ تو دست بسته یا باز نماز بخوانی ما می فهمیم تو شیعه هستی. حالا هم این خانم یا امثال این افراد با تفکراتش نمیدانم با چه دلایلی به این نتایج می رسند.

  7. مهدی شریفی
    ۹:۳۴ ق.ظ در ثور ۲۲م, ۱۳۹۳

    خانم بربری بسیار جالب و واقع بینانه ، وبا قلم شیوا منعکس دادید.

  8. سروری
    ۳:۲۴ ب.ظ در ثور ۲۲م, ۱۳۹۳

    نوشته را خواندم،همت بانوان گرامی را قابل تقدیر میدانم. منتهی مساله ی را که با روحیه روشنفکری ناسازگاری میبینم همانا نگذاشتن مهر بخاطر از بین بردن حس بیگانگیست،به نظرم به عنوان روشنفکرم در راستای باید تلاش گردد تا پلورالیزم وکثرت گرایی در عرصه های مختلف نهادینه و احترام گردد،نه اینکه برای همگرایی هویت های قومی وباور های مذهبی کتمان گردد.زیرا کتمان هویت میتواند همپذیری اقوام ومذاهب را آسیب بزند.من یک هزاره شیعه هستم وخانمم یک پشتون-تاجک سنی، شش سال است عاشقانه با هم زندگی میکنیم،زیر یک سقف کنار همدیگر با نماز میخوانیم یکی بادست بسته و یکی با دستان باز واین تفاوت هیچگاهی نتوانسته حس بیگانگی را در ما ایجاد کند.

  9. طارق از بدخشان
    ۳:۲۳ ب.ظ در جوزا ۲۸م, ۱۳۹۳

    من منحیث یک سنی که با هزاره ها و اهل تشییع سال ها زنده گی کردم , این را پسندیده نمیدانم که ارزش های را که هویت مان را میسازند نادیده بگیریم. شما منحیث یک شیعه خوب بود که معنی و مفهوم مهر را توضیح میداید, نه اینکه از سجده به آن ابا میورزیدید. بگذارید این کشور و مردمانش با تفاوت های هم برادرباشند. زیبنده گی یک باغ درانواع گل های آن است, نه در یک رنگی یک نوع گل. تقیه را رها کنید تا دنیا بداند شما هم در این کشور حضور خیلی ها موثرداریدکه هیچ کس از برابر آن بی تفاوت گذشته نمیتواند.

  10. قیوم خان
    ۱۲:۲۰ ب.ظ در سرطان ۲۶م, ۱۳۹۳

    فعالیت های فرهنگی و آموزشی دختران از ایران برگشته قابل ستایش است. نکته ای قابل توجه این است که این دختران به جای اینکه در محیط های آموزشی تاثیرگذار باشند، بیشتر تاثیر پذیرند. این مسئله حکایت از ناآگاه به بودن به تاریخ و هویت شان دارد. چون نسلی است که عقل سلیم شان به مرحله رشد نرسیده اند؛ زیرا در کشور همسایه به عنوان بیگانه، مهاجر، فاقد هویت و دچار سردرکمی شدند. این امر تنها به دختران جامعه ما بازنمی گردد، بلکه پسران ما هم با چنین مسئله مواجه اند.

  11. حمید بامیک
    ۹:۱۲ ق.ظ در اسد ۲۹م, ۱۳۹۳

    اول :من واقعآ نمی دانم که این دین و ارزشهای دینی به مردم چی داده است که این قدر داد از دین و مذهب می زنیم. دین در طول تاریخ جز درد، بد بختی، شکنجه، قتل و نسل کشی، ترس و وحشت… برای ما به ارمغان نه آورده است. دوم: این عرب های شکم بزرگ و عیاش از شاه عرب گرفته تا دهقان عرب زاده برای ما و مخصوصآ برای ما هزاره چی کار کرده که امروز ما باید به خاطر زنده نگهداشتن سنت و راه بی ربط و استعماری شان قربانی بدهیم و انرا به رخ یک دیگر خود بکشیم؟ بلی اگر یک عرب می بودیم آن وقت این ارزش را داشت که جان خود را فدای این سنت و راه کنیم.

  12. دختری از افغانستان
    ۲:۲۲ ق.ظ در قوس ۲۹م, ۱۳۹۳

    ممنون از روزنامه جامعه باز که گوشه از آرزوها و خاطره های دختران افغانستان در ایران را بازگو کرده… موفق باشین

  13. محمدی
    ۲:۱۷ ق.ظ در حمل ۸م, ۱۳۹۴

    تصورکنیداگر بجای این مرد ها زنهای لایق وشایسته ریس جمهور وهمه کاره مملکت میبودن یقیناوطن زیبای میداشتیم وطن آباد قشنگ دوست داشتنی عاری ازخشونت وانتحار وآدم سوزی

  14. غلام حسن محمدی
    ۳:۰۹ ق.ظ در حمل ۸م, ۱۳۹۴

    برای همه دختران هم وطنم آرزوی موفقیت میکنم امید وارم که به این وطن خدمت کنید والگوی باشید برای دیگر دختران هم وطنم امیدوارم روزی برسد که روزی برسد که تمام دختران هم وطنم باسواد شود ماننددیگر زن های متمدن جهان به کشورخودخدمت کند ومساویانه بامردهازندگی کند

  15. مهاجر
    ۱:۲۸ ب.ظ در حمل ۱۰م, ۱۳۹۴

    سلام و ادب
    خوشحال شدم مطالب جالبی بود
    به نظر من رویه رفتاری در درجه سوم اهمیت قرار دارد، اول تفکر، بعد انگیزه ها و انگیزش ها و بعد رفتار ….. مهم هستند
    رفتار همگرایی این خانم در مهر نگذاشتن در درجه سوم قرار دارد مهم تفکر سازنده ماست

  16. مهاجر
    ۱:۳۲ ب.ظ در حمل ۱۰م, ۱۳۹۴

    اول تفکر سازنده ماست که باید مد نظر باشد بعد انگیزه هایی که برای آن تلاش خواهیم کرد، و رفتار ما می تواند وقتی سازنده باشد که از تفکر سازنده نشائت گرفته باشد.
    گرچه قبول دارم که انسان باید تفکر درست خودش را با بیان زیبا برای دیگران تبیین کند که این تفکر فراگیر شود.
    دوستان اگر ناصواب میگم خوشحال میشم نظرات شما را بخونم
    راستی منم قرار هست بیایم وطنم را بعد از سی سال ببینم و اندوخته های علمی ام را آموزش بدم
    منتظرم یا حق

  17. نسیم
    ۱۱:۲۶ ق.ظ در سرطان ۹م, ۱۳۹۴

    خوبه که برای به روز شدن و رها شدن از قیود مردسالارانه افغانستان، فرهنگ ایران معیار قرار گرفته در بین دختران. چون بین این دو کشور اشتراکات خیلی زیاده.
    در هر صورت، ایران کم به افغانی ها خدمت نکرده. بد نیست دوستان افغانی سپاس گذارش باشن. ممنون

دیدگاه‌تان را بنویسید: