سال چهارم / شماره : 735 / جمعه / ۲۳م قوس ۱۳۹۷
Vol No 04, Issue 735, Friday, 14 December , 2018

شبکه اجتماعی

نویسنده : جامعه باز - کد خبر : 39955

۲۸ قوس , ۱۳۹۴

داوود ناجی


داوود ناجی

وقتی آهن داغ را در چشمت فرو کردند، می‌فهمم چه کشیدی، وقتی انبر بر انگشت شاه‌کش تو پچق کردند، می‌فهمم چه حسی داشتی، وقتی ماما و هم‌صنفی و استادانت را پیش چشمت مثله کردند، می‌دانم چه دیدی، چون در این تجربه‌ها یعنی تجربه کشیدن رنج با تو شریکم. تجربه مثله‌شدن را دارم که بار‌بار مثله شده‌ام، مثله شده‌ایم و هنوز هم مثله می‌شویم. هنوز سیخ‌های نامرئی تحقیر و تبعیض و ستم سیستماتیک، داغ است و بدن ما نیز. اما سیخ‌ها از آتش تعصب و نخوت داغ‌اند و بدن ما از سیخ‌ها.

در تجربه مثله‌شدن و تکه‌تکه‌شدن با تو شریکم، شریک است، شریکیم، شریک بوده‌ایم، الی آخر الی ما شاالله ضرب در لایتناهی.

اما آن حسی را که تو تنها داری و ما را یارای درک آن نیست و هرگز نخواهد بود، حس زمانی است که ماشه را کشیدی و مغز غداری را به هوا پراکندی. آن لحظه خلسه‌آور و آن لحظه شهود. شهود به تمام معنا.

خالق! چه حسی بود؟ چه حالی داشتی وقتی تکبر سنگین و دراز‌دامن، چون قبای چرکین پیش‌خدمت خسته، بر زمین افتاد.

حس عجیبی بود نه؟ حسی که برای ما قابل درک نیست و ترا از ما جدا می‌کند. حسی که مرگ را مغلوب خود می‌کند و می‌کشد و خودش می‌رود آن طرف مرگ ایستاده می‌شود ـ‌در ساحل جاودانگی‌ـ جاودانگی دقیقاً یعنی همین؛ یعنی کسی که بتواند مرگ را ذلیل کند، بشرماند و از شرم به زمینش بزند و از روی جنازه مرگ عبور کند.

اره، این چنین است برادر.

خلیل پژواک

Khalil Pajhwak

ـ در مورد «دامی ین» به جرم سؤقصد به جان شاه، چنین حکم صادر شد:

با انبری گداخته و سرخ سینه، بازوها، ران‌ها و ماهیچه‌های ساق‌هایش شکافته شود، و دست راستش در حالی که در آن چاقویی را گرفته که با آن به جان شاه سؤقصد کرده، با آتش گوگرد سوزانده شود و روی شکاف‌های ایجاد‌شده در بدنش سرب مذاب، روغن جوشان، صمغ گداخته و موم و گوگرد مذاب ریخته شود، و سپس بدنش با چهار اسب کشیده و چهار شقه شود و اندام‌ها و بدنش سوزانده شود، خاکستر شود و خاکسترش به باد سپرده شود* .

ـ این حکم قرن هجدهمی برای کسی بود که تلاش کرده بود‌ جان شاه را بستاند. در کشوری که شاه صورت عینی خداست، بی‌تردید، قانون و قاضی‌اش در پی کشف علل سؤقصد به جان شاه نیستند، خیال و منطق و دانش‌شان را به کار می‌بندند تا آن‌گونه که «شایسته» است، فرد خاطی را مجازات کنند.

ـ در افغانستان هنوز بدن محکومان محور خیال‌پردازی برای مجازات است. مرور تکه‌ـ‌پارۀ رخدادهای گذشته و اکنون نشان می‌دهد که بر سر هیچ چیز به اندازۀ بدن محکوم، خیال‌پردازی نشده است. نمونۀ دم‌دست آن فرخنده است. تیاتر مجازات آن‌قدر خشن و سهمگین بود که تا چند روز پس آن هرگز نمی‌توانستیم فکر‌مان را سامان بدهیم و به آن قضیه نگاه دوباره بیندازیم. از این‌دست مجازات‌ها، بر شمار انسان‌های کم‌توان این سرزمین اعمال شده است.

ـ مرور تمام آن‌ها اما به اندازۀ «مرگ خالق» روان‌آزار و زجردهنده نیست. اگر در این زمان چنین فاجعه‌ای رخ می‌داد، یک چیز اتفاق می‌افتاد: فوران خشم عمومی و سرنگون‌کردن حاکمیت. در آن زمان ولی نه امکان خبر‌رسانی این‌قدر مستقیم بود و نه ذهن مردم تا آن حد رها که بتوانند بر خدای گوشت و پست و خون‌دار خشم بگیرند. به همین خاطر، تکه‌های پاره‌پارۀ بدن خالق در دوبیتی‌های هزارگی پخش شدند و از زبان زنان و مردان بسیاری تکرار شدند؛ تکراری محنت‌اندود و گریه آلود. خالق درست مانند دامی ین مجازات شد. به همین خاطر، گمان می‌کنم برای توصیف مرگ خالق، مجبوریم دامی ین را نیز تصور کنیم. روند گرفتن جان خالق، حد اعلای خیال‌پردازی برای کشتن را نشان می‌دهد. بدن او را تکه‌تکه کردند و با سیخ داغ آن‌قدر بر رانش ضربه زدند که از اتاق مجازاتش بوی گوشت سوخته می‌آمد. مجازات خالق فراتر از مجازات دامی ین، تنها بر بدن خودش اعمال نشد. اقوام و خویشان و اعضای خانوادۀ خالق نیز به صرف شریک‌بودن در رگ و ریشه، شریک جرم به حساب آمدند. یقین دارم بر خالق این سهل‌تر بود که بدنش را بر چهار اسب ببندند و چهارشقه‌اش کنند، نسبت به این‌که در پیش چشمانش تیاتر مجازات دیگری با حضور اعضای خانواده‌اش برگزار کنند. نقطۀ تمایز مجازات قرن هجدهمی غربی و ابتدای قرن بیست در افغانستان، همین‌جاست: در این‌جا مجازات بر بدن محکوم صرفًا تحمیل نشد. محکوم خود به بینندۀ مجازات دوستانش بدل شد تا در کنار زجر‌کشیدن و تنبیه، از دیدن شکنجۀ دیگران نیز عذاب بکشد.

ـ هشتاد‌ودو سال پیش در چنین روزی، رکورد مجازات سنگین شکسته شد. خالق چنان مجازات شد که نظیرش دیگر تکرار نشده است. او خود در آنِ واحد به بینندۀ شکنجه و شکنجه‌شونده، برکشیده شده بود. سکوت حیرت‌انگیزش شکوهمندترین مقاومتی است که انسان زمینی می‌تواند در برابر استبداد مطلق، به نمایش بگذارد. اگر آیین جان‌ستانی از خالق به همان اندازه ترساننده و خشم‌آمیز بود، نمایش سکوت و امتناع از شکست و تسلیم‌شدن خالق نیز تحسین‌برانگیزترین اجرای روایت «ایمان به عدالت» است. خشمی که کلوله شد و انگشت خالق را بر ماشه فشرد، همان خشم نیز او را به سنگی بدل کرد که در برابر غضب و شرارت دم و دستگاه یک شاه، نه ذره‌ای خراش برداشت و نه آب شد و نه شکست؛ ماند. یادش گرامی!

*قطعۀ اول «تولد زندان» از فوکو.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: