سال چهارم / شماره : 735 / پنجشنبه / ۲۱م قوس ۱۳۹۸
Vol No 04, Issue 735, Thursday, 12 December , 2019

چند سطر از یک خواب چندساله

نویسنده : جامعه باز - کد خبر : 34223

۲۳ اسد , ۱۳۹۷

Yasin Negaah


انگار همین دیروز بود، نه پریروز، دقیق نمی‌دانم شاید چندسالی گذشته باشد. برخی رویدادها خاطره نمی‌شوند؛ همیشه با تو هستند، با تو راه می‌روند، در تمام ساعات شبانه‌روز حضور پررنگ دارند. روزهای طالبانی من نیز هم‌چون سرطانی در وجودم لانه کرده و جایی نمی‌روند و هر‌روز به شکلی در برابرم ظاهر می‌شوند و به طرز احمقانه‌‌ای می‌خندند و مرا خرد می‌کنند.

سری که سردارش نبودم

هنگامی که این گروه به «تالقان» رسیدند، نوجوانی بیش نبودم و تمام دلبستگی‌ام مویی بود‌ که داشتم و چند کتابی و پرسودا شغلی به ‌نام صرافی. در یکی از چاشت‌های جهنمی تابستان در « بازار پول‌فروشی» مشغول کار بودم که دو-سه سایه‌‌ای بر سرم سبز شدند و یکی از این سایه‌ها قیچی بر دست داشت و دو دیگرش شلاقی که بوی خشونت و خرافات می‌داد. مکالمه‌‌ای در کار نبود، دستانم را محکم گرفتند و موهایم را بریدند. من حرفی نزدم و تنها به سکوتی پناه بردم که هزار فحش آبدار را در خویش پنهان کرده بود. هر‌تار مویی که بر زمین می‌افتاد، انگار شرافتی بود که نابود می‌شد. ظاهراً اتفاق خاصی نیفتاد، در دیوانه‌نظام این شغالان، رفتارهای این‌چنینی از هدایات آن مردۀ یک‌چشم سرچشمه می‌گرفت و آن مرد یک‌چشم روا نمی‌دانست که مردان مو بگذارند؛ و در فرمایشات خویش به اصحابش می‌گفت: «خداوند مو را برای سر زنان و میان پاهای مردان آفریده است.» آن روز گذشت و تا به امروز به سرزمینی فکر می‌کنم که شهروندش ارادۀ موی خود را در دست نداشته باشد.

کتاب و زندان

نوجوانی بود و شور و شوق خواندن. در شهر‌ ما که حدود یک میلیون جمعیت دارد، تنها پنج غرفه وجود داشت که کارشان کتاب‌فروشی بود و بیشتر از دو نوع کتاب در آن‌ها دیده نمی‌شد: اسلامیات و ناول‌هایی از مشیری و پرویز قاضی سعید و جواد فاضل و… برای به‌دست‌آوردن کتاب‌های دیگر، باید به کندز و مزار می‌رفتیم و یا خانه‌به‌خانه می‌گشتیم تا به کتابی از دکتر علی شریعتی یا نسخه‌‌ای از مثنوی معنوی و… سر می‌خوردیم. زمانی که طالبان آمدند، در کنار قحطی کتاب، پنهان‌کاری و پنهان‌خوانی نیز افزون گشت. خواندن، دانستن و سوال‌کردن جرم بود. از تمام خواندنی‌ها تنها نماز بود که می‌توانستی در هرجا که دوست داشتی، سرافرازانه بخوانی و از کسی نترسی. روزی از روزها خانۀ یکی از دوستان رفتم و در پایان یک کتاب بسیار خوب را برای چند روز به امانت داد، در آستینم پنهان کردم‌ و با شور و اشتیاق به سمت خانه راه افتادم. از کناره‌های «چمن شهرداری» با عجله می‌گذشتم که باز چند سایه‌‌ای بر سر راهم سبز شدند و تا خواستم فرار کنم که کتاب از آستینم بر زمین افتاد. من و کتاب را یکجا دستبند زدند و با خود بردند و برای سه ساعت در ادارۀ امر بالمعروف و نهی از منکر زندانی شدم و به هزار جنجال و وساطت دوباره رهایم کردند. از آن روز به بعد انتقال کتاب با خود در شهر، یکی از خطرناک‌ترین کارهای ممکن بود و ما این خطر را می‌کردیم، با هزار ترس و اضطراب و نگرانی…





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: