سال چهارم / شماره : 735 / چهارشنبه / ۲۰م حمل ۱۳۹۹
Vol No 04, Issue 735, Wednesday, 8 April , 2020

مجملی در ذکر وفات شاهان و امیران افغانی

نویسنده : علی امیری - کد خبر : 34204

۲۲ اسد , ۱۳۹۷

Ali Amiri@


مرگ در ذات خود رویدادی طبیعی و در شکل و فرم خود امری فرهنگی است. از این‌رو، به حکم طبیعت جوهر واحد دارد(پایان زندگی) و به تناسب فرهنگ فرم‌های متفاوت می‌یابد. فرم‌های مرگ جمال عبدالناصر و معمرقذافی تنها بختیاری و شوربختی این دو زمامدار عرب را نشان نمی‌دهد، دگردیسی فرهنگ عرب از ناصر تا قذافی را نیز نشان می‌دهد، چنان‌که مرگ ام‌کلثوم و مرگ عمرشریف(دو هنر‌مند برجستۀ مصری) نیز این‌گونه‌اند. فرم، هم برساخته و هم نشانۀ فرهنگ است و بنابراین فرم مرگ می‌تواند یکی از اصلی‌ترین میانجی‌های فهم فرهنگ باشد. مرگ شاهان و زمامداران به دلیل پیامدهای سیاسی و تشریفات قانونی که بعضاً با آن همراه است، بیش از هر‌موضوعی دیگر می‌تواند جوهر فرهنگ یک جامعه را برملا کند. جامعۀ افغانی، هرچند هنوز فهم نشده است، اما از لحاظ سوژه بسیار غنی است و می‌توان به میانجی سوژه‌های مختلف مانند فقر، خشونت، بی‌سوادی و امثال آن، این جامعه را فهمید. شکایت از فقر و بی‌سوادی و ایراد خطبۀ غرا در مدح علم و سواد به وفور در میان ما رایج است، اما تا فهم جامعه به مدد سوژه‌هایی چون فقر و خشونت، راه درازی در پیش داریم.باری، در این میان هیچ موضوعی به اندازۀ مرگ زمامداران، در جامعۀ افغانی، سرشت بحران‌زا، نا‌به‌سامان و قساوت‌بار آن را برملا نمی‌کند. مطالعۀ تیپولوژیک مرگ زمامداران افغانی، بی‌تردید درس‌ها و عبرت‌های بسیار دارد که در این یادداشت اجمالی نمی‌توان بدان‌ها اشاره کرد؛ اما‌ به مناسبتِافشای دیرهنگام مرگ ملاعمر، امیر‌المؤمنین خود‌خواندۀ گروه تروریستی طالبان، خوب است که به مرگ زمامداران افغانی از آغاز تا اکنون، به اجمال اشاره کنیم:

احمدشاه ابدالی به مرض خوره از دنیا رفت. برابر روایت ملافیض‌محمدکاتب هزاره، «بیماری آکله» که نخست تمام دماغ پادشاه را ضایع و تباه کرده بود، و «شاه بینی مصنوعی مکلل به الماس ساخته در برابر آن می‌گذاشت»، به تدریج «از دماغ به سینه وحلقش ریخته، اعضایش را بتاب و تب انداخت» و «سرانجام در شب جمعه، ۲۰ ماه رجب سال ۱۱۸۶ طایر روحش از قفس تن پرواز کرد». تیمورشاه در قشلاق پیشاور مریض و در بازگشت به کابل هر‌چند نگران شاه زمان ولی‌عهد خود بود و از جدال ۲۴ فرزندش بر سر قدرت بیم داشت و از این‌رو، رؤیایی را نیز به نفع ولی‌عهد به شهادت قاضی فیض‌الله خان روایت کرد، اما روی‌هم‌رفته روز یک‌شنبه، هفتم ماه شوال ۱۲۰۷ با آرامش جان داد. گوری برای خفتن یافت و آبرومندانه در آن آرمید. شاه زمان‌ اما‌ تقاص مهر پدر را به برادران پس داد. تا زنده بود، با تعداد زیادی از برادران قدرت‌طلب جنگید وچشم بسیاری‌ها را مانند شاهزاده همایون میل کشید و آخر‌الامر چون خود به دست شاه محمود گرفتار شد، چشمانش را میل کشیده در بالاحصار حبس کرده و سرانجام به قتلش رساندند. تقریباً عین ماجرا را شاه‌شجاع بر سر شاه‌محمود آورد، با این تفاوت که او را در بالاحصار حبس کرد، اما به شفاعت شیرمحمدخان از میل‌کشیدن چشمش صرف نظر کرد. بعدها تاوانش را پرداخت، چون از حبس گریخت و باعث زوال و براندازی قدرت او شد. پسرش کامران میرزا همین رفتار را با پدرش شاه محمود کرد. همکار او وزیر فتح‌محمدخان را کور و به قول کاتب «مکفوف البصر» ساخت و پدر را نیز «در زاویه خمول و گمنامی می‌کاست»، به گونه‌ای که «با اوراد و وظایف» مرگ خود را از خدا می‌خواست و سر‌انجام به مرض هیضه(اسهال و استفراغ) در ۱۲۴۴ هجری قمری در هرات از دنیا رفت. شاه شجاع بعد از ماجراهای بسیار، به تیر وشمشیر شجاع‌الدوله و جعفرخان قزلباش پاره‌پاره شد و تاج مرصعش را شجاع‌الدوله و کیسه آکنده از زرش را پیش‌خدمتش ربودند.

بعد از شاه شجاع دوران آشوب و فتور در کشور است و بعد از اغتشاشات و ایلغار بسیار، حکومت سلسله سدوزایی آغاز می‌شود. سر‌سلسلۀ این خاندان امیر دوست‌محمدخان که هم در حبس امیر بخارا به‌سربرده بود‌ و هم در کنف حمایت ومراقبت دولت بریتانیا درکلکته زندگی را گذرانده بود، عاقبت با عزت و احترام از دنیا رفت و در هرات مدفون شد. بنا بر روایت کاتب، بعدِ مرگش «در کابل وقندهار و ترکستان و غزنین و جلال‌آباد و غیره بلدان مراسم تعزیه و فاتحه‌خوانی به پای رفت». امیر دوست‌محمدخان، به جز اولادی که در سن کودکی از دنیا رفته بودند، حین مرگ‌ ۲۷ پسر، ۲۵ دختر و ۱۶ زوجه از خود به جا گذاشت. در میان پسران‌شان سه امیر(امیر شیرعلیخان، امیر محمد‌افضل خان و امیر محمد‌اعظم خان)، یک وزیر(وزیر محمداکبرخان) و ۲۳ سردار وجود داشتند که هر‌کدام در اقطاع و نواحی کشور، خود‌سرانه حکومت می‌کردند، کشور را به میدان جنگ تبدیل کرده و سرگرم جنگ و ستیز با یکدیگر بودند. نخست امیر شیرعلیخان بر مسند امارت در کابل نشست. بعد از جنگ و جدال بسیار، امیر محمد‌افضل خان تاج و تخت را از او گرفت و یک سال و اندی امارت کرد ودر جمادی‌الثانی ۱۲۸۴ بمرد. ‌چندی امیر محمد‌اعظم خان به جای او نشست. محمد‌اعظم خان بعد از امارت کوتاه‌مدت، از سرداران امیر شیرعلیخان، به‌خصوص سردار محمد‌اسماعیل خان شکست خورده، به حکومت ایران پناه برده در گمنامی مرد و اثر و خبر چندانی از کیفیت مرگ او در دست نیست. امیر شیرعلیخان در بحبوحه‌ای که لشکر انگلیس تا قندهار آمده بود و سپاه محمد‌یعقوب خان در هرات سر به شورش و تمرد برداشته بود، درمزار شریف به مرض نقرس و درد پا از پا در‌آمد و پسرش سردار محمد‌ابراهیم خان که نشانۀ مرگ را در سیمای پدرش دید، در پی لشکر و اخذ بیعت به خود شد و غرض تدارک یار و همراه از مسیر دره‌صوف وارد هزاره‌جات شده بود که پدرش در ماه صفر ۱۲۹۶ به قول کاتب«‌رخت از تخت به تخته کشید». امیر محمد‌یعقوب خان که بعد از مرگ پدرش‌ امیر شیرعلیخان‌ به امارت رسید، معاهدۀ گندمگ را با انگلیسان امضا کرد و بعدها که جنگ و جنجال پیش آمد، خود به قوای انگلیس پناهنده شد و به هند بریتانوی رفت، و از آن پس داستان مرگ و زندگی او چندان در صفحۀ تاریخ بروز و ظهور ندارد.

امیر عبدالرحمن خان، علی‌الظاهر به مرگ طبیعی از دنیا رفته است؛ اما روایت‌هایی وجود دارد که مسموم شده است. گفته‌اند که یک قصه‌گو همیشه در کنار تخت او، حتا اگرخواب می‌بود، قصه می‌گفته یا تظاهر به قصه‌گویی می‌کرده، تا کسانی احتمالی که قصد بی‌جان‌کردن تن امیر را داشته، پندارند که او بیدار است. امیر حبیب‌الله پادافرۀ اشتیاق بی‌مهار به زنان را پس داد و به دسایس زنان حرم‌سرایش، نیمه‌شبی در شکارگاه کله‌گوش لغمان، تیر تپانچۀ ناشناسی مغزش را متلاشی کرد. امان‌الله خان بعد از نمایش کمیک‌ـ‌تراژیک اصلاحات، در مصاف با ملای لنگ، عرصه را بر خویش تنگ دیده، راهی غربت شد و در روم مرد. حبیب‌الله کلکانی را شورشیان منگلی، بعد از آن‌که عهد امان مکتوب بر ورق قرآن، به میانجی‌گری بزرگ خاندان مجددی، از سردار محمدنادر در‌یافت کرده بود، در سال ۱۳۰۹ در چمن‌حضوری سلاخی کردند. قریب چهار سال بعد در ۱۷ عقرب ۱۳۱۲ مغز نادرشاه نیز توسط گلولۀ عبدالخالق هزاره، در باغ ارگ متلاشی شد و محمدظاهر ۱۹ ساله فرزندش به جای او به شاهی رسید. ظاهر شاه چهل سال سلطنت کرد، چهل سال تبعید کشید، و آخر‌الامر لقب بابای ملت در‌یافت کرد، با حرمت مرد و در خاک وطن خفت؛اما از صدر‌اعظم‌های حکومت او کمتر کسی بخت مردن در بستر را داشته است: داوود که بعدها رییس‌جمهور شد، کشته شد، محمدهاشم میوندوال را داوود در زندان پل‌چرخی سر‌به‌نیست کرد‌ و موسی شفیق آ‌خرین صدر‌اعظم عهد سلطنت را دولت چپ به جرم عقد قرار‌داد آب هلمند با دولت شاهنشاهی ایران اعدام کرد.(البته عین سرنوشت برای همتای ایرانی او امیرعباس هویدا پیش آمد، اما نه به جرم حل‌و‌فصل جنجال آب هلمند، بلکه او به جرم داشتن ماشین پیکان و تبلیغ فرهنگ سرمایه‌داری و امپریالیسم به دار مجازات آویخته شد). بعد از ظاهر شاه، نوبت به زمامداران بی‌گور و کفن می‌رسد. استخوان‌های داوود‌ سه دهه در چاله‌ها و بیغوله‌های سیاست بی‌اثر و بی‌نشان بود. سرانجام حامد کرزی یک تپه تهی را در جنوب شهر کابل به گور او مسما کرد و بدین‌سان در کنار «دولت نام‌نهاد»، «گروه نام‌نهاد»، «امارت نام‌نهاد» و «رهبر نام‌نهاد»، «گور نام‌نهاد» نیز ‌به زرادخانۀ اصطلاحات سیاسی ما افزوده شد. نورمحمد ترکی که استخوان‌های داوود را در مغاک مخوف سیاست پنهان کرده بود، خود به همان سرنوشت دچار شد. شاگرد وفادارش، حفیظ‌الله امین، او را با بالشت خفه کرد و جسدش چندی در چالۀ کوچکی در «قول آب‌چکان» ماند، سپس آتش زده شد و خاکسترش، در سیاه‌چال‌های تاریخ کشور گم شد. امین بعد از حکومت صد‌روزه با سوپ مسموم سیاست روس جان باخت و سرنوشت تن بی‌جانش مثل داوود و ترکی، محروم از گور و نشان، به اسرار جعبۀ سیاه تاریخ افغانستان پیوست. درست همان زمان که روس‌ها با سوپ زهر‌آگین سیاست، دست امین را از همه‌چیز کوتاه می‌کرد، ببرک کارمل از رادیو تاشکند نطق انقلابی خود را خطاب به «انسان افغان نوین» قرائت می‌کرد. آخرالامر طومار عمر او نیز در همین شهر بسته شد؛ امارهبری«شورای عالی نظامی صفحات شمال» مرکب از جنرال عبدالرشید دوستم، حاجی محمد محقق و عطا‌محمد نور و انجنیر نسیم مهدی، اجازه دادند که جسم او در حیرتان، گوشه‌ای از خاک افغانستان، مدفون شود. چند سال بعد طالبان این اجازه را نقض کرد، استخوان‌های او را از گور بیرون کرده، آتش زده و خاکستر آن را به امواج رود خروشان آمو سپرد. دکتر نجیب‌الله نیز در چهار‌راهی آریانا به دار ‌قهر و خشونت طالبان آویخته شد. پشتون‌های قوم احمدزی او را همره برادرش شاپوراحمدزی در زادگاهش‌ ولایت پکتیا به خاک سپردند، اما چندی پیش نفرات طالبان استخوان‌های او را نیز از گور کشیده ‌با جمجمۀ پوسید‌اش عکس یادگاری گرفته و در فیسبوک نشر کردند.

از رهبران مجاهدین نخست مزاری، بعد مسعود و پس از آن ربانی توسط طالبان کشته شدند. مزاری اسیر، شکنجه و در نهایت با چند تن از یاران نزدیکش در ۲۲ حوت ۱۳۷۳، به قتل رسیدند؛ مسعود توسط دو تروریست عرب در بمب‌گذاری انتحاری در خواجه‌‌بهاء‌الدین در ماورای کوکچه، در۱۸ سنبله ۱۳۸۰کشته شد و ربانی توسط پیک صلح ساختگی طالبان، در خانه‌اش‌ در ۱۱ سنبله ۱۳۹۰در کابل به قتل رسید. از دو رییس نه‌چندان کامیاب دولت مجاهدین(مجددی و ربانی) مجددی هنوز زنده و محترم است. وقت ارزیابی مرگ رهبران دوران جدید و دولت دموکراسی هنوز فرانرسیده است. حامد کرزی بعد از ۱۳ سال از قدرت رفته، اما هنوز امیدواری جدی به کرسی قدرت دارد. اشرف غنیبا جنجال‌های بسیار به قدرت آمده و باید خیلی خوشبخت باشد که به گونۀ عادی و معمولی این مسند را به خلف خود واگذار کند و هنوز معلوم نیست که افغانستان از وضعی که در آن انتقال قدرت نه‌تنها با حذف زمامدار قبلی که با دریغ داشتن گور ساده‌ای از جسد بی‌جانش همراه است، گذر خواهد کرد یا نه؟

از ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۰ افغانستان، جز دره‌صوف، بلخاب و پنجشیر، به دست طالبان بود و اخیراً که مرگ امیر‌المؤمنین خودخواندۀ این گروه آشکار شده است، گونۀ تازه‌ای از مردن مدعی زمامداری به نمایش در‌آمده است. ملاعمر دو‌سال وسه‌ماه قبل مرده یا میرانده شده است. اگرکشته شده است، قاتلش کیست و اگر مریض بوده است، بیماری‌اش چه بوده است؟ هیچ چیز معلوم نیست. «در رفتن جان او از بدن، گویند هر‌نوعی سخن»؛اما‌ هیچ‌کس، به شمول خانواده‌اش، به درستی نمی‌داند که جان این امیرالمؤمنین تک‌چشم، چگونه جسم او را ترک کرده است. این بدان معنا‌ست که اختیار مرگ و زندگی ملاعمر یک‌سره در اختیار دیگران بوده است. درست است که امیر دوست‌محمد خان تحت حمایت هند بریتانوی در کلکته زندگی کرد؛ امیر عبدالرحمن خان در بخارا و امیر محمد‌اعظم خان در زیر لوای حمایت دولت قاجار در ایران به‌سر برد و امیر محمد‌یعقوب خان که بعد از معاهدۀ گندمک کشور را به آشوب و بلوا سپرد، به انگلیس پناه برد، اما اینان هیچ‌یک ملاعمر شده نمی‌توا‌ند. ملاعمر به مارک معتبر دنیای تروریسم مبدل شده بود. به همین دلیل حتا بعد از آن‌که کرم‌ها از لولیدن در جمجمۀ خالی او در زیر خاک خسته شدند، آدم‌کشان با اشتیاق به نام او ترور و انتحار می‌کردند و از دهشت و خشونت با برند ملاعمر خسته نشدند. چون از خود این ملای گنگ و کور و بی‌صدا و تصویر، همان برندی که به نامش ایجاد کرده بودند، مهم‌تر است. برای این‌که به این مارک تجاری‌ـ‌تروریستی آسیب نرسد، اختیار اطلاع از بیماری از خود ملا عمر و خبر مرگ او از خانواده‌اش نیز سلب شده بود. ‌بی‌تردید این منحصر‌به‌فرد‌ترین شیوۀ مردن در افغانستان است. مرگی است آکنده از حقارت و نفرت و خالی از کوچک‌ترین حس احترام و شوکت و هیبت، و به معنای دقیق کلمه می‌توان آن را «مرگ مبتذل» نامید.آشکار است که مرگ چنین برده‌وار و ذلت‌بار و آکنده از پستی و رذالت، بیش از ابعاد سیاسی، دلالت‌های فرهنگی وحشتناک و تکان‌دهنده دارد.

باری، این گزارش شیب مردن را نشان می‌دهد؛ بدین معنا که هر‌چه از اول به آخر می‌رسیم، شکوه و هیبت مرگ کاستی می‌گیرد و در نهایت رو به زوال و نابودی می‌رود و مردان قدرت و سیاست با ذلت و حقارت، بی‌حرمت و تشییع، بی‌برگ و نوا، بی‌رخت و کفن، در لابلای دامن شبرنگ زندگی گم‌و‌گور می‌شوند. اول مرگ عادی و بر اثر بیماری است. بعد بحران جانشینی و«جنگ برادران» بر سر قدرت عامل مرگ زمامداران است و در این مرحلهمیل‌کشدن چشمان و «عاری‌ساختن از حله بصر» عمل شایع و رایج است؛اما زمامدار مقتول کمتر از گور و فاتحه محروم است. از دا‌وود به بعد زمامداران تنها کشته نمی‌شوند، بلکه اجساد‌شان نیز سرگردان و بی‌گور و کفن می‌شوند. دیگر حوصله میل به چشم‌کشیدن و از حله بصر عاری‌ساختن و به بند‌کشیدن به کسی نمانده است. زمامداران مقتول، بی‌گور و کفن وبی‌نام و نشان در بیغوله‌های تاریخ مدفون می‌شوند. وبالأخره، آخرین شکل مرگ، مرگ ملا عمر است: پست وبرده‌وار و انباشته از نفرت وابتذال.می‌توان گفت که این واپسین فرم مرگ، در عین حال زشت‌ترین و ذلیلانه‌ترین مردنی استکه تا‌کنون، در میان ما، تجربه شده است. والسلام.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: