سال چهارم / شماره : 735 / سه شنبه / ۲۳م اسد ۱۳۹۷
Vol No 04, Issue 735, Tuesday, 14 August , 2018

بیانیۀ کمونیست در عصر حاضر

نویسنده : لئون تروتسکی/یاشار آذری - کد خبر : 30660

۲۰ جوزا , ۱۳۹۴

communism


اشاره:

مانیفست حزب کمونیست، هرچند جدی‌ترین اثر مارکس نیست، اما تأثیرگذارترین است. این اثر، به صورت مشترک توسط مارکس و انگِلس جوان، در قرن نوزدهم و در سال ۱۸۴۸، دقیقاً ۱۶۷ سال پیش نوشته شد. آن زمان شاید کمتر کسی، شاید حتا خود مارکس و انگِلس به‌رغم توانایی خیره‌کنندة‌شان در پیش‌بینی تحولات آینده، تصور می‌کرد که کتابی نسبتاً کوچک و در قالب غیرآکاد‌میک، بتواند آن قدر تأثیر‌گذار شود که برای مدتی در حد یک قرن، کتاب‌های مقدسی هم‌چون انجیل، قرآن و تورات را به حاشیه براند و خود در کانون توجه عامه و خاصه، عالم و غیرعالم، حتا در کلیسا، مساجد و مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها قرار بگیرد. مانیفست حزب کمونیست، در میانه‌های قرن بیستم، کتاب‌های مقدس را کاملاً پشت‌پا گذاشت و جهان را به ‌صورت کامل تصرف کرده بود؛ چرا که جهان یا طرفدار کمونیسم بود‌ ‌یا ‌ضد آن. در هردو حالت، مانیفست کمونیست، در کانون توجه بود و در میان خوانندگان دست‌به‌دست می‌شد.

چه راز مسحورکننده‌ای در «مانیفست حزب کمونیست» وجود دارد؟ ویژگی‌های زیادی در این متن کوتاه و جذاب وجود دارد. نثری گزنده و حماسی آن همراه با توصیف و تحلیل از نکبتی که سرمایه‌داری به تقدیر انسان مدرن تبدیل کرده است، در کنار بینش ایدئولوژیکی که در آن قرار دارد، آن را به اثری درخشان و بی‌بدیل تبدیل کرده است. در این میان، فراموش نکنیم که این متن، هم‌چون کتاب‌های مقدس پر است از آیه‌ها و جملات کوتاه پرمحتوا و نغز که هرکدام تفسیرها و خوانش‌های گوناگون و متنوعی را در پی داشته است. مارشال برمن یکی از مهم‌ترین متن توصیفی راجع به مدرنیته، با عنوان «تجربة مدرنیته» را، با الهام از یک جملة کوتاه مارکس در همین اثر نوشته است: «هرآنچه سخت و استوار است دود می‌شود، می‌رود به هوا». لئون تروتسکی در متنی که پیش‌روست، برخی از مهم‌ترین برجستگی‌های این متن را پس از ۹۰ سال بر می‌شمارد. پس از او، مارکسیست‌های معاصر نیز این کار را کرده‌اند و مجموعه مقالاتی را با عنوان «مانیفست کمونیست پس از ۱۵۰ سال» منتشر کردند. ‌بازنشر‌ نوشتار لئون تروتسکی در جامعة باز، هم عطف توجه به این اثر ماندگار و تأثیرگذار قرن نوزدهم است و هم اقدامی است برای بازخوانی آثار کلاسیک‌ها، در جامعه‌ای که کتاب‌خوانی در بهترین حالت به تفنن روشنفکرمآبانه تبدیل شده است. اینک بخش دوم نوشتار تروتسکی در دسترس خوانندگان قرار می‌گیرد.

بخش دوم:

۱-    مارکس تعلیم می‌دهد که هیچ‌گاه دستگاه اجتماعی پیش از فرسودن ظرفیت خلاقه‌اش، از عرصة تاریخ رخت نمی‌بندد. بیانیة کمونیست پوست سرمایه‌داری را، به علت آن‎که سرمایه‌داری رشد نیروهای تولید را به عقب می‌اندازد، می‌کََنَد. با وجود این، در آن دوران و هم‎چنین در دهه‌های بعد، این تأخیر فقط ماهیت نسبی داشته است. اگر در نیمة دوم قرن نوزدهم، امکان آن بود که اقتصاد بر مبنای سوسیالیستی سازمان پیدا کند، ضربان رشد آن فوق‌العاده سریع‌تر می‌شد؛ لکن این اصل مسلم و غیرقابل انکار نظری، این حقیقت را که نیروهای تولیدی به گسترش خود به مقیاس جهانی تا جنگ جهانی اول ادامه دادند، بی‌اعتبار نمی‌کند. فقط در طول بیست سال گذشته، به‎رغم جدیدترین پیروزی‌های علم و تکنولوژی، عصر رکود سرتاسری و حتا زوال اقتصاد جهانی آغاز شده است. بشریت دارد سرمایه متراکم خود را خرج می‌کند، در حالی که‎ جنگ بعدی شالوده‌های اساسی تمدن را در سال‌های آینده به نابودی تهدید می‌کند. نویسندگان بیانیه گمان می‌کردند که مدت‌ها پیش از آن‎که سرمایه‌داری از صورت یک رژیم نسبتاً ارتجاعی به ‌صورت یک رژیم مطلقاً ارتجاعی تبدیل شود، اسقاط خواهد شد. این تبدل و دگرگونی، شکل نهایی خود را در برابر چشم نسل حاضر پیدا کرد و عصر ما را به عصر جنگ، انقلاب و فاشیسم تبدیل کرد.

۲-    اشتباه مارکس و انگِلس در مورد ازمنة تاریخی، از یک‌سو از کوچک‌شمردن امکانات آتی نهفته در سرمایه‌داری سرچشمه می‌گرفت و از سوی دیگر از بزرگ‌شمردن بلوغ انقلابی پرولتاریا. انقلاب ۱۸۴۸، ‎همان‎گونه که بیانیه پیش‌بینی کرده بود، بدل به انقلاب سوسیالیستی نشد، بلکه امکان گسترش وسیع سرمایه‌داری را به روی آلمان باز کرد. کمون پاریس ثابت کرد که پرولتاریا بدون داشتن یک حزب آب‌دیده در رأسش، نمی‌تواند قدرت را از دست بورژوازی خارج کند. در عین‎حال، مدت طولانی کامیابی سرمایه‌داری، سبب تعلیم‌یافتن پیش‌تازان انقلابی نشد، بلکه سبب انحطاط بورژوایی اشرافیت کارگری شد، که آن نیز به نوبۀ خود تبدیل به ترمز اصلی در انقلاب پرولتاریایی گردید. با در‎نظر‎گرفتن اوضاع و شرایط، برای نویسندگان بیانیة کمونیست امکان آن نبود که این «دیالکتیک» را پیش‌بینی کنند.

در عصر شکوفایی بین‌الملل دوم، وقتی‌ که به نظر می‌آمد مارکسیسم سیطرة تفرقه‌ناپذیر دارد، عقاید سوسیالیسم پیش از مارکسیسم را می‌شد‎ به‌عنوان آرایی که با قاطعیت تمام به‌ سوی گذشته رانده ‌شده‎اند، به حساب آورد. امروز وضع فرق کرده است. تلاش سوسیال‎دموکراسی و بین‌الملل کمونیستی، در هر‎قدم ایجاد ارتدادهای ایدئولوژیکی وحشت‌ناک می‌کند. انگار اندیشة پیرامون سران، صبغة طفلانه گرفته است. پیامبران عصر زوال در جسست‌وجوی خود به دنبال فرمول‌های نجات‌بخش، مجدداً نظریه‌هایی را کشف می‌کنند که دیرزمانی پیش سوسیالیسم علمی چال‎شان (دفن‌شان) کرده است.

۳-    برای «بیانیة کمونیست»، سرمایه‌داری قلمرو رقابت آزاد بود. بیانیه ضمن اشاره به تمرکز روزافزون سرمایه، نتیجة لازم را در مورد انحصار که شکل حاکم سرمایه‌داری در عصر ما شده است، و مهم‌ترین شرط لازم برای پیدایش اقتصاد سوسیالیستی است، نگرفت. تنها بعدها بود که مارکس در «سرمایه»، تمایل رقابت آزاد به قالب انحصار را بیان کرد. این لنین بود که در کتاب خود «امپریالیسم»، سرشت علمی سرمایه‌داری انحصاری را بیان کرد.

۴-    نویسندگان «بیانیه» با انتخاب انقلاب صنعتی انگلستان به‌عنوان اساس کار خود، جریان ازبین‌رفتن طبقات بینابین را به‌عنوان پرولتاریزه‌شدن کل صنایع دستی، صنف‌های خرده‌پا، و توده‌های روستایی، به طرزی بیش‌ از حد یک‌جانبه ترسیم کردند. حقیقت این است که نیروهای اصلی رقابت، این کار هم فوق‌العاده مترقی و وحشیانه را هنوز تکمیل نکرده است. سرمایه‌داری خرده‌بورژوازی را سریع‌تر از آنچه که پرولتاریزه‌اش کرده باشد، از بین برده است. علاوه ‌بر این، دولت بورژوایی، مدت‌هاست سیاست آگاهانة خود را متوجه حفظ تصنعی اقشار خرده‌بورژوا کرده است. در قطب مقابل، رشد تکنولوژی‎ و تشکیل صنایع بزرگ، بیکاری مزمن به وجود آورده و مانع پرولتاریزه‌شدن خرده‌بورژوازی می‌شود. همزمان با آن، رشد سرمایه‌داری، پیدایش خیل‎ عظیمی از تکنیسین‌ها، مدیران، کارمندان تجاری و خلاصه آنچه را که به اصطلاح «طبقة متوسط جدید» خوانده می‌شود، بی‌اندازه تسریع کرده است. در نتیجه، طبقات بینابین که بیانیه به ناپدید‎شدن آن‌ها این‎همه به صراحت اشاره می‌کند، حتا در کشور آن‌‎همه صنعتی چون آلمان، نیمی از جمعیت را تشکیل می‌دهند. لکن حفظ تصنعی اقشار کهنة خرده‌بورژوا، تضادهای اجتماعی را تسکین نمی‌دهد، بلکه بر عکس، آنان را از کینه‌جویی ویژه برخوردار می‌کند و این وضع به همراه ارتش دایمی از بیکاران، شوم‌ترین مظهر فساد سرمایه‌داری را تشکیل می‌دهد.

مارکس تعلیم می‌دهد که هیچ‌گاه دستگاه اجتماعی پیش از فرسودن ظرفیت خلاقه‌اش، از عرصة تاریخ رخت نمی‌بندد. بیانیة کمونیست پوست سرمایه‌داری را، به علت آن‎که سرمایه‌داری رشد نیروهای تولید را به عقب می‌اندازد، می‌کََنَد. با وجود این، در آن دوران و هم‎چنین در دهه‌های بعد، این تأخیر فقط ماهیت نسبی داشته است. اگر در نیمة دوم قرن نوزدهم، امکان آن بود که اقتصاد بر مبنای سوسیالیستی سازمان پیدا کند، ضربان رشد آن فوق‌العاده سریع‌تر می‌شد؛ لکن این اصل مسلم و غیرقابل انکار نظری، این حقیقت را که نیروهای تولیدی به گسترش خود به مقیاس جهانی تا جنگ جهانی اول ادامه دادند، بی‌اعتبار نمی‌کند.

۵-    «بیانیه کمونیست» که برای عصر انقلابی نوشته شده، شامل ـ‎در آخر فصل دوم‎ـ ده‌ درخواست است، که با مرحلة انتقال مستقیم از سرمایه‌داری به سوسیالیسم ارتباط دارد. در دیباچه ۱۸۷۲، مارکس و انگلس اعلام کردند که این درخواست‌ها تا حدی کهنه شده‌ است، و به‌ هر‎طریق حایز اهمیت ثانوی است. اصلاح‌طلبان از موقعیت این ارزیابی استفاده کرده‌، چنین نتیجه گرفتند که درخواست‌های انتقالی انقلابی برای همیشه جای خود را به برنامة «حداقل» سوسیال دموکراسی داده است؛ برنامه‎ای که همه می‌دانند از محدودة دموکراسی بورژوایی پا فراتر نمی‌گذارد. حقیقت این است که نویسندگان بیانیه به دقت هرچه تمام‌تر در نوشتة خود اصلاح اصلی برنامة انتقالی خود را بیان داشتند و آن این بود که‎ «طبقة کارگر نمی‌تواند به سادگی دستگاه دولتی آماده را به چنگ آورده، [و] از آن برای تحقق هدف‌های خود استفاده کند». به‌ طریق اولی، این اصلاح، علیه بت‌پرستی بورژوایی اقامه شد. بعدها مارکس، در مقابل دولت سرمایه‌داری، دولتی از نوع کمون گذاشت. در تعقیب این فکر، این «نوع» دولت، شکل برجسته‌تر شوراها را پیدا کرد. امروزه، برنامة انقلابی بدون شوراها و کنترل توسط کارگران نمی‌تواند وجود داشته باشد. وانگهی آن ده‌ درخواست بیانیه که در دوران فعالیت مسالمت‌آمیز پارلمانی «کهنه» به نظر می‌آمد، امروز به ‌طور کامل ارزش واقعی خود را پیدا کرده است. از طرف دیگر، «برنامة حداقل» سوسیال دموکراسی به نومیدانه‌ترین شکلش، کهنه و عتیقه شده است.

۶-    برای مستدل‎کردن این پیش‌بینی که «انقلاب بورژوایی در آلمان… پیش‌درآمدی خواهد بود بر انقلاب پرولتاریایی که بلافاصله به وقوع خواهد پیوست» ‎بیانیه کمونیست از شرایط فوق‌العاده پیشرفت تمدن اروپایی نام می‌برد، در مقام مقایسه با آنچه در انگلستان قرن هفدهم و فرانسه قرن هجدهم وجود داشت، و نیز به رشد هرچه بیشتر پرولتاریا اشاره می‌کند. اشتباه در این پیش‌بینی تنها در تاریخ وقوع آن نبود. انقلاب ۱۸۴۸ در طول چند ماه ثابت کرد که هیچ‌کدام از طبقات بورژوا در شرایط پیشرفته‌تر، قادر به رساندن انقلاب به مرحلة نهایی آن نیستند: بورژوازی بزرگ و متوسط، بیش از حد با زمین‌داران نزدیک است، و زنجیری ترس از توده‌هاست؛ خرده‌بورژوازی بیش از حد متشتت است و در رأس‌های رهبری‌کننده‌اش وابستة بورژوازی بزرگ.

communism

همان‌طور که در سراسر مسیر رشد بعدی تاریخ در اروپا و آسیا دیده شده است، به طور کلی، انقلاب بورژوایی دیگر به تنهایی نمی‌تواند به کمال خود دست پیدا کند. تصفیه کامل جامعه از اباطیل فئودالی، تنها به این شرط قابل تصور است که پرولتاریای آزاد‎شده از نفوذ طبقات بورژوایی، بتواند خود را در رأس توده‌های روستایی قرار دهد و دیکتاتوری انقلابی خود را مستقر گرداند. به همین دلیل، انقلاب بورژوایی در مرحله اول انقلاب سوسیالیستی ادغام شده، در نتیجه در آن مستحیل می‌شود. بدین‌ترتیب انقلاب ملی، بدل به حلقه‌ای در سلسلة زنجیر انقلاب جهانی می‌شود. دگرگونی شالودة اقتصادی و سراسر مناسبات اجتماعی، صبغة پیگیر (بی‌وقفه) به خود می‌گیرد.

برای احزاب انقلابی کشورهای عقب‌افتادة آسیا، امریکای لاتین و آفریقا، درک ارتباط ساختمانی بین انقلاب دموکراتیک و دیکتاتوری پرولتاریا ـ‎و از این راه انقلاب سوسیالیستی جهانی‎ـ مسئلة مرگ و زندگی است.

۷-    گرچه بیانیه نشان می‌دهد که چگونه سرمایه‌داری، کشورهای عقب‌افتاده و ابتدایی را به حریم گرداب خود می‌کشاند، لکن به مبارزة کشورهای مستعمره و نیمه‎مستعمره برای کسب استقلال اشاره‌ای نمی‌کند. از آنجا که مارکس و انگِلس انقلاب اجتماعی را «دست‌کم در کشورهای بزرگ متمدن»، مسئله‎ای برای چندسال بعد می‌شمردند، موضوع استعمار از نظر آنان به‌ خودی خود حل شده بود؛ البته نه در نتیجة نهضت استقلال‌طلبانة ملیت‌های ستم‌زده، بلکه در نتیجة پیروزی پرولتاریا در پایتخت‌های سرمایه‌داری. به ‌همین دلیل، مسایل مربوط به استراتژی انقلابی در کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره، به ‌هیچ نحود در «بیانیه» مورد بررسی قرار نگرفته است. اما این مسایل نیاز به راه‌حل مستقل دارد. مثلاً این کاملاً بدیهی است که گرچه مسئلة «سرزمین ملی اجدادی» بدل به هلاکت‌بارترین ترمز تاریخی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری گردیده است، لکن هنوز در کشورهای عقب‌مانده‌ای که مجبور به مبارزه در راه موجودیت مستقل هستند، این مسئله عاملی نسبتاً مترقی به ‌شمار می‌آید.

بیانیه اعلام می‌کند که‎ «کمونیست‌ها در همه‌جا از تمام نهضت‌های انقلابی علیه نظام کنونی اجتماعی و سیاسی حمایت می‌کنند». نهضت نژادهای غیرسفید‎ علیه ستمگران امپریالیستی‎شان، یکی از مهم‌ترین و نیرومندترین نهضت‌ها علیه نظام موجود است و به همین دلیل نیازمند حمایت کامل، غیرمشروط و نامحدود پرولتاریای نژاد سفید است. افتخار ایجاد استراتژی انقلابی برای ملیت‌های ستم‌زده بیش از همه به لنین تعلق دارد.

۸-    منسوخ‌ترین بخش بیانیه ـ‎نه از نظر روش، بلکه از نظر مطلب‎ـ انتقاد از ادبیات «سوسیالیستی» نیمه اول قرن نوزدهم است (فصل سوم) و تعریف موضوع کمونیست‌ها در رابطه با احزاب مختلف اپوزیسیون (فصل چهارم) است. نهضت‌ها و احزاب یادشده، بیانیه را در انقلاب ۱۸۴۸ و یا به تعاقب آن، ضد‎انقلاب، چنان درهم کوفت که برای پیدا‎کردن نام آنان باید به لغت‌نامة تاریخی مراجعه کنیم. با وجود این، در این بخش نیز بیانیه امروز به ما نزدیک‌تر باشد تا به نسل گذشته. در عصر شکوفایی بین‌الملل دوم، وقتی‌ که به نظر می‌آمد مارکسیسم سیطرة تفرقه‌ناپذیر دارد، عقاید سوسیالیسم پیش از مارکسیسم را می‌شد‎ به‌عنوان آرایی که با قاطعیت تمام به‌ سوی گذشته رانده ‌شده‎اند، به حساب آورد. امروز وضع فرق کرده است. تلاش سوسیال‎دموکراسی و بین‌الملل کمونیستی، در هر‎قدم ایجاد ارتدادهای ایدئولوژیکی وحشت‌ناک می‌کند. انگار اندیشة پیرامون سران، صبغة طفلانه گرفته است. پیامبران عصر زوال در جسست‌وجوی خود به دنبال فرمول‌های نجات‌بخش، مجدداً نظریه‌هایی را کشف می‌کنند که دیرزمانی پیش سوسیالیسم علمی چال‎شان (دفن‌شان) کرده است.

و اما از حیث مسئلة احزاب اپوزیسیون، باید گفت که در این قلمرو، دهه‌های سپر‎ی‎شده، دگرگونی‌های عمیقی بوجود آورده‌اند؛ نه‎تنها به این معنا که احزاب گذشته به وسیلۀ احزاب جدید به خارج از گود رانده شده‌‌اند، بلکه نیز بدین معنا که در شرایط عصر امپریالیستی، سرشت اساسی این احزاب و روابط متقابل آنان از بیخ و بن دگرگون شده است. هم از این‎روست که باید بیانیه با اهم مدارک چهار کنگرة اول «بین‌الملل کمونیستی»، ادبیات بنیادی بلشویسم و تصمیمات کنفرانس‌های «بین‌الملل چهارم» تقویت شود.

پیش از این گفتیم که به نظر مارکس هیچ نظام اجتماعی از صحنه خارج نمی‌شود مگر آن‎که نخست تمامی ظرفیت‌های نهفته خود را فرسوده ساخته باشد؛ لکن‎ حتا یک نظام کهنه‎شدة اجتماعی، هم بدون مقاومت جای خود را به نظامی جدید نمی‌دهد. دگرگونی در رژیم‌های اجتماعی، مستلزم شدیدترین اشکال مبارزة طبقاتی، یعنی انقلاب است. اگر به دلایلی پرولتاریا با ضربة کاری نتواند نظام فرسودة بورژوایی را سرنگون کند، آنگاه سرمایه مالی در مبارزه با حفظ سلطه متزلزل خود کاری جز این نمی‌کند که خرده‌بورژوازی نابود‎شده و دست از امید شسته را بدل به ارتش کشتار جمعی فاشیسم بکند. انحطاط بورژوایی سوسیال دموکراسی و انحطاط فاشیستی خرده‌بورژوازی، مثل علت و معلول به هم پیوسته‌اند.

اشتباه مارکس و انگِلس در مورد ازمنة تاریخی، از یک‌سو از کوچک‌شمردن امکانات آتی نهفته در سرمایه‌داری سرچشمه می‌گرفت و از سوی دیگر از بزرگ‌شمردن بلوغ انقلابی پرولتاریا. انقلاب ۱۸۴۸، ‎همان‎گونه که بیانیه پیش‌بینی کرده بود، بدل به انقلاب سوسیالیستی نشد، بلکه امکان گسترش وسیع سرمایه‌داری را به روی آلمان باز کرد. کمون پاریس ثابت کرد که پرولتاریا بدون داشتن یک حزب آب‌دیده در رأسش، نمی‌تواند قدرت را از دست بورژوازی خارج کند. در عین‎حال، مدت طولانی کامیابی سرمایه‌داری، سبب تعلیم‌یافتن پیش‌تازان انقلابی نشد، بلکه سبب انحطاط بورژوایی اشرافیت کارگری شد، که آن نیز به نوبۀ خود تبدیل به ترمز اصلی در انقلاب پرولتاریایی گردید.

اکنون «بین‌الملل سوم» با بی‌بندوباری بیش از «بین‌الملل دوم»، به اجرای وظیفه فریب‌دادن و نومیدساختن رنجبران در سراسر کشورها گردن نهاده است. با کشتار پیشتاز پرولتاریای اسپانیا، مزدوران بی‌دهنه و افسار مسکو، نه‎تنها راه را برای فاشیسم آماده می‌کنند، بلکه حتا بخش عظیمی از وظایف آن را ‎به دست اجرا می‌گذارند. بحران کش‌داده‌شدة انقلاب جهانی، که بیش از پیش بدل‎‎ به بحران فرهنگ بشری می‌شود، در ماهیت بنیادی‌اش، قابل تقلیل به بحران رهبری انقلابی است. «بین‌الملل چهارم» به‌عنوان وارث سنت بزرگی که «بیانیه حزب کمونیست»، گران‌بهاترین حلقة آن‌ را تشکیل می‌دهد، کادرهای جدید برای حل مشکلات کهنه تربیت می‌کند. نظریه، واقعیت تعمیم‎یافته است. در برخورد صادقانه با نظریه انقلابی، کششی پرشور برای تجدید بنای واقعیت اجتماعی متجلی است. این نکته که در منطقه جنوبی قاره سیاه، هم‎فکران ما نخستین کسانی بودند که بیانیه را به زبان افریکن (African) ترجمه کردند، نمودار این واقعیت است که اندیشة مارکسیستی امروز تنها در زیر پرچم «بین‌الملل چهارم» زنده است و آینده بدان تعلق دارد. وقتی‌که یک‎‌صدمین سال تولد بیانیة کمونیست ‎جشن گرفته شود، «بین‌الملل چهارم» تنها نیروی قاطع انقلابی بر روی زمین خواهد بود.

لئون تروتسکی، کویو‌آکان، ۳۰ اکتبر ۱۹۳۷





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: