سال چهارم / شماره : 735 / یکشنبه / ۳۱م سرطان ۱۳۹۷
Vol No 04, Issue 735, Sunday, 22 July , 2018

دادخواهی؛ نیازمند نگاه انسانی

نویسنده : مختارحسین حیدری - کد خبر : 24260

۲۵ دلو , ۱۳۹۳

haidary


تاریخ افغانستان مملو از جنگ، خشونت دهشت و جنایت‌های دردآور است. کثرت و فراوانی این جنایات، باعث شده است که اصل وقوع جنایت و در نتیجه بررسی و تحلیل آن چندان جدی گرفته نشود و از درک گستردگی برخی موارد خاص جلوگیری گردد. علاوه بر جنایت‌هایی که در گذشته‌های دور اتفاق افتاده است، افغانستان در دوران جدید خود وارث حدود چهار دهه جنگ و خشونت فراگیر است و این جنگ‌های مدام، زمینه‌ساز ارتکاب جنایت‌ها و کشتارهای زیادی شده و قربانیان زیادی باقی گذاشته است.

به عنوان نمونه، در تاریخ ما، کارنامه امیر آهنین عبدالرحمن موجود است که تثبیت مرزهای افغانستان و ایجاد برخی زمینه‌سازی‌ها برای تشکیل دولت‌ـ‌ملت به مفهوم امروزی توسط او، به قیمت کشتارهای گروهی برخی از اقوام و قبایل از جمله تصفیه نژادی هزاره‌ها تا حد نابودی، حاصل شده است. دوران حکومت کمونیستی، نیز یادآور جنایات دردناک، کشتارهای دست‌جمعی و ناپدید‌شدن اجباری به صورت گروهی است که افشای نام ۵۰۰۰ هزار نفر از قربانیان آن دوره در سال گذشته، نمونۀ تازه از رویدادهای دردآور گذشته است. در ادامه که مجاهدین، شوروی متجاوز و حکومت کمونیستی دست‌نشانده آنان را شکست داده و خود بر فراز اریکۀ قدرت تکیه زدند، نیز صفحات تاریخ از ارتکاب جنایت و قتل‌های گروهی خالی نمانده است. در جریان جنگ‌های داخلی، شهروندان بیشتر از گذشته قربانی جنگ قدرت شدند و بی‌گناهان و غیرنظامیان بسیاری صرفاً به دلیل تعلق نژادی، زبانی یا مذهبی توسط گروه مخالف قتل‌عام شدند.

آنچه که جنایت علیه بشریت را مخوف می‌سازد، این است که این جنایات توسط دولت و سایر سازمان‌هایی که دسترسی به قدرت سیاسی دارند‌ طراحی، ‌و فرد مرتکب به عنوان بخشی از حکومت مرتکب آن می‌شود. هر‌کدام از مصادیق جنایت علیه بشریت، در نظام‌های کیفری واجد وصف مجرمانه است، اما آنچه که چهرۀ زشت‌تری به این اعمال می‌بخشد و جنبۀ جهانی به جنایت علیه بشریت داده است، ارتکاب منظم آن‌ها در پیشبرد سیاست یک دولت یا حکومت است. یک حملۀ گسترده یا سازمان‌یافته مورد حمایت دولت مستقر بر‌ضد هر‌جمعیت غیرنظامی است که جنایات علیه بشریت نام می‌گیرد و این ویژگی‌ها در حادثۀ افشار تماماً وجود داشته است.

کارنامۀ دورۀ طالبان در این مورد مانند پروندۀ این گروه در زمینه‌های دیگر، سیاه‌تر از آن است که نیاز به توضیح مفصل باشد. این گروه ارتجاعی که با شعار صلح آغاز به فعالیت کرده بودند، در صورت مواجهه با کمترین مقاومت از سوی مردم یک منطقه، در جریان جنگ با آنان به کوچک‌ترین اصول اخلاقی و انسانی پای‌بند نبوده‌اند. کشتارهای سیستمایتک و گستردۀ طالبان در مزار شریف، یکاولنگ، بامیان و استفاده از سیاست سرزمین سوخته در شمالی، برخی از مهم‌ترین نمونه‌های جنایات سازمان‌یافته و کشتارهای گروهی در دورۀ تسلط این گروه است.

در میان موارد بی‌شمار، فاجعۀ افشار (۲۲ دلو ۱۳۷۱) که در زمان سلطۀ حکومت مجاهدین در کابل اتفاق افتاد، یکی از بارزترین نمونه‌های ارتکاب جرایم جنگی و جنایت علیه بشریت است که توسط نظامیان وابسته به دولت حاکم علیه غیرنظامیان و شهروندان عادی اتفاق افتاده است. بدون شک، در جریان جنگ، اتفاقات ناگوار اجتناب‌ناپذیر است و در جریان جنگ‌های داخلی افغانستان نیز حوادث ناگوار و درآور از سوی همۀ طرف‌های دخیل در جنگ، به وقوع پیوسته است. اما آنچه فاجعۀ افشار را از جنایت‌های موردی دیگر متمایز می‌کند، ویژگی‌های سیستماتیک، گسترده و برنامه‌ریزی‌شده بودن آن است.

به عبارت دیگر، اگر در قالب عبارت تخصصی حقوق بشردوستانه بیان شود، آنچه در افشار اتفاق افتاده، نه‌تنها مصداق بارز مواردی از خرده‌جنایت‌های جنگی است ـ‌که کم‌و‌بیش در هر‌جنگی اتفاق میفتدـ بلکه نمونه‌ای از جرم سنگین‌تر جنایت علیه بشریت نیز می‌تواند باشد. باید توجه داشت که جنایت علیه بشریت با جنایات جنگی کاملاً مساوی نیست؛ بلکه جرایم جنگی، اگرچه می‌تواند شاخه‌ای از جنایات علیه بشریت باشد، اما در اساس‌نامه دیوان کیفری بین‌المللی دو عنوان مجرمانۀ جداگانه به حساب آمده است. جنایت علیه بشریت، جرایمی است که دولت‌ها در کشورهای‌شان علیه اتباع خودشان انجام می‌دهند؛ اما جنایات ‌جنگی صرفاً در کشورهای اشغال‌شده یا در زمان جنگ‌های داخلی، صورت می‌گیرد. اساساً آنچه که جنایت علیه بشریت را مخوف می‌سازد، این است که این جنایات توسط دولت و سایر سازمان‌هایی که دسترسی به قدرت سیاسی دارند‌ طراحی، ‌و فرد مرتکب به عنوان بخشی از حکومت مرتکب آن می‌شود. هر‌کدام از مصادیق جنایت علیه بشریت، در نظام‌های کیفری واجد وصف مجرمانه است، اما آنچه که چهرۀ زشت‌تری به این اعمال می‌بخشد و جنبۀ جهانی به جنایت علیه بشریت داده است، ارتکاب منظم آن‌ها در پیشبرد سیاست یک دولت یا حکومت است. یک حملۀ گسترده یا سازمان‌یافته مورد حمایت دولت مستقر بر‌ضد هر‌جمعیت غیرنظامی است که جنایات علیه بشریت نام می‌گیرد و این ویژگی‌ها در حادثۀ افشار تماماً وجود داشته است.

پس از سقوط رژیم طالبان و آغاز دورۀ جدید، انتظار می‌رفت در قالب عدالت انتقالی، دادخواهی نسبت به جنایات گذشته نیز بلافاصله در دستور کار دولت جدید افغانستان و جامعۀ جهانی قرار بگیرد؛ اما با وجود بر‌خی زمینه‌سازی‌ها، این انتظار به خوبی برآورده نشد. علی‌رغم خوش‌بینی‌ها و پیشرفت‌های اولیه در مورد موفقیت برنامۀ عدالت انتقالی، تصویب قانون عفو عمومی در پارلمان در سال ۲۰۰۷، ضربۀ سهمگینی بر پیکر کم‌توان برنامۀ عدالت انتقالی بود و بعد از آن تا‌کنون، روند حمایت از این برنامه همواره نزولی و روبه‌کاهش بوده است. به دلایل زیادی که اکنون جای طرح آن‌ها نیست، با استناد به ضرورت صلح و آشتی ملی، همان طرح اولیه و ناقص برای تحقق عدالت انتقالی جوان‌مرگ شد و اکنون عملاً هیچ برنامه‌ای رسمی برای دادخواهی و تحقق عدالت انتقالی وجود ندارد.

در کنار ناکامی برنامۀ رسمی عدالت انتقالی، واقعیت دردناک‌تر این است که حتا در میان تحصیل‌کرده و نسل جدید ـ‌که قاعدتاً انتظار می‌رود به درک ارزش‌های مدرن رسیده باشند‌ـ نیز زمینه‌های فکری لازم برای خواست و مطالبۀ جدی عدالت انتقالی و دادخواهی ایجاد نشده است. مناسبت‌های مانند فاجعۀ افشار و موارد دیگر، صرفاً در ایام محدود و نزدیک به آن، آن هم به صورت کلیشه‌ای، شعاری و کینه‌توزانه یادآوری می‌شود. ضمن این‌که در طول این سال‌ها، متأسفانه هم از برنامۀ عدالت انتقالی و دادخواهی از قربانیان به طور کلی و هم از حوادث خاص مانند فاجعۀ افشار، استفادۀ ابزاری ‌شده است، نبود نگاه انسانی و اخلاقی در فرایند دادخواهی مشهود است و این امر می‌تواند یکی از دلایل ناکامی و عدم گسترش چنین فرایندها در میان همۀ شهروندان باشد. در مناسبت‌های مانند سالگرد فاجعۀ افشار، بیشترِ کسانی که در جریان دادخواهی فعال شده و از قربانیان یاد می‌کنند، عمدتاً این کار را با نگاه قومی و حزبی انجام می‌دهند. به عبارت دیگر، صرفاً انسانیت، بی‌گناه‌بودن و قربانی‌شدن قربانیان فاجعۀ افشار برای‌شان اهمیت اولیه ندارد؛ بلکه تعلق قومی آنان از اهمیت اصلی برخوردار است. وقتی دادخواهان فاقد نگاه انسانی بوده و بر مبنای منطق قومی دادخواهی کنند، طبیعی است که طرف مقابل نیز از همراهی و همدلی سرباز زده، به انکار واقعیت‌های روشن و دردناک گذشته بپردازند.

در میان موارد بی‌شمار، فاجعۀ افشار (۲۲ دلو ۱۳۷۱) که در زمان سلطۀ حکومت مجاهدین در کابل اتفاق افتاد، یکی از بارزترین نمونه‌های ارتکاب جرایم جنگی و جنایت علیه بشریت است که توسط نظامیان وابسته به دولت حاکم علیه غیرنظامیان و شهروندان عادی اتفاق افتاده است. بدون شک، در جریان جنگ، اتفاقات ناگوار اجتناب‌ناپذیر است و در جریان جنگ‌های داخلی افغانستان نیز حوادث ناگوار و درآور از سوی همۀ طرف‌های دخیل در جنگ، به وقوع پیوسته است. اما آنچه فاجعۀ افشار را از جنایت‌های موردی دیگر متمایز می‌کند، ویژگی‌های سیستماتیک، گسترده و برنامه‌ریزی‌شده بودن آن است.

صرفاً در صورت فراگیر‌شدن نگاه انسانی است که می‌توان به موفقیت دادخواهی امید بست. با درونی‌شدن ارزش‌های انسانی و در نتیجه جایگزینی منطق انسانی به جای منطق قومی است که می‌توان امیدوار بود همه در برابر یکی از متهمان اصلی فاجعۀ‌ افشار که به وقاحت تمام از جنایت‌های خود با استناد به ادبیات دینی چون جهاد در برابر باغیان دفاع می‌کند، بایستند و عکس‌العمل منفی نشان دهند. فقط در صورت حاکمیت نگاه انسانی بر افکار و نگرش‌های ماست که مرتکبان جنایتی به گستردگی آنچه در ۲۲ دلو ۱۳۷۱ در افشار اتفاق افتاد، با کمال بی‌شرمی جرئت رجزخوانی برای مناظره در باب افشار را پیدا نخواهند کرد.

ما شهروندان افغانستان که هم در گذشته و امروز ما نمونه‌های فراوان از کشتارهای گسترده، جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت وجود دارد و هم ذهنیت انحصارگرا، حذف‌محور و غیریت‌ساز حاکم در فرهنگ امروز ما، زمینه‌ساز ایجاد انواع خشونت، کشتار و جنایت در آینده است، بیش از دیگران به ایجاد و گسترش نگرش و نگاه انسانی به موضوعات و مسایل مربوط به گذشته نیازمندیم. مرور نقاط سیاه و تاریک در تجربه‌های تاریخی خودمان، در صورتی که با نگاه انسانی و اخلاقی همراه باشد، می‌تواند در درک عمیق‌تر از پیامدهای زیان‌بار افکار خشونت‌محور و فاجعه‌آفرین کمک کند. این امر تا حدودی زمینه‌های اجرای عدالت را مهیا ساخته و حد‌اقل زیرساخت‌های لازم برای زندگی مسالمت‌آمیز را فراهم می‌سازد.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: