سال چهارم / شماره : 735 / جمعه / ۴م جوزا ۱۳۹۷
Vol No 04, Issue 735, Friday, 25 May , 2018

شکوفه‌های امید بر ویرانه‌های افشار

نویسنده : سلیم شفیق - کد خبر : 24258

۲۵ دلو , ۱۳۹۳

Salim shafiq  1


وقتی چهارشنبۀ هفتۀ گذشته از دفتر بیرون شده، در حال قدم‌زدن در مسیر خانه در کوچه‌های کارته‌سه همراه با حمید فیدل، به یاد حادثۀ افشار افتادیم، ناخودآگاه غم در دلم خانه کرد. با نگاهی به آسمان، فضای طبیعت را هم غم‌بار دیدم. آسمان کابل روز چهارشنبه، ابرآلود بود، ولی نمی‌بارید. ۲۲ سال پیش در چنین روزی، با تفاوت یک‌روز هفته (پنج‌شنبه، ۱۱ دلو ۱۳۷۳) یکی از رویدادهای تلخ در تاریخ این کشور رقم خورد؛ فاجعۀ افشار که برخی نهادهای حقوق بشری به روایت اسناد، از آن به عنوان «جنایت جنگی» یاد کرده‌اند.

در زمان حکومت حزب دموکراتیک خلق و دوران اول مجاهدین، افشار منطقه‌ای در غرب شهر، محل سکونت وابستگان ما بود. وقتی این فاجعه اتفاق افتاد، کوچک بودم و دوران کودکی‌ام را در روستا سپری می‌کردم. با گذشت چند روز از این رویداد، ما شاهد ورود «مهمان‌های تازه» به روستا و قریه‌های اطراف‌مان بودیم؛ «بی‌خانمان‌های» افشار که از تیر حادثه جان به سلامت برده بودند. از آن دوران چیز زیادی به یاد ندارم. در آن زمان همانند امروز، فناوری به این میزان گسترده نبود و در تمام روستا، خانه‌ای یافت نمی‌شد که تلویزیون داشته باشد. روستائیان خبرهای آنچه را در کابل اتفاق می‌افتاد، از طریق رادیو‌هایی به دست می‌آوردند که تک‌وتوک در برخی خانه‌ها موجود بود. کسانی‌که از «کابل‌جان» آواره شده بودند، چشم‌دیدهای‌شان را از «هیولای جنگ» روایت می‌کردند؛ اما به دلیلی که با واقعیتی به نام «جنگ مسلحانه» بیگانه بودم، زیاد نمی‌دانستم که آنان چه می‌گویند. آنان از بمباران‌ها و جنگ‌های کوچه‌به‌کوچه سخن می‌کردند، ولی به دلیلی که در بالا گفتم، چیز زیادی دست‌گیرم نمی‌شد. از کابل و افشار چیزی را در ذهن داشتم که از قصه‌های بزرگ‌ترهای خانواده می‌شنیدم؛ جایی باصفا با مردمان شاد.

نگاه ملموس‌تر و واقعی‌تر به فاجعۀ افشار زمانی برایم دست داد که چند سالی از وقوع آن می‌گذشت. در واقع با گسترده‌ترشدن رسانه، این امکان برای من و امثال من و «اهالی روستا» فراهم شد تا عمق فاجعه را تا حدودی از نزدیک‌تر مشاهده کنیم. سال ۱۳۷۵ بود، دانشجویان روستا برای گذراندن تعطیلی تابستان، از مزارشریف برگشته بودند و با خود «فیلم‌هایی» از حادثۀ افشار آورده بودند و روستائیان با استفاده از امکانات عمومی که حالا مسجد به آن دست یافته بود، گردهم جمع شده و این فیلم را تماشا کردند. یادم است، در هنگام پخش فیلم، کمتر کسی بود که جلو گریه‌اش را گرفته توانستند. با گذشت زمان و آشناشدن با کتاب، امکان نزدیک‌شدن و فهم رویدادها نیز فراهم شد. از لای کتاب‌ها و مجلات، تا حدودی تصوری از وقوع حادثه در ذهنم شکل گرفت.

Afshar

سال ۲۰۰۰ یا ۱۳۷۹ بود. برای اولین‌بار از روستا بیرون شدم و برای سپری‌کردن امتحان کنکور به پایتخت کشور آمدیم. با این سفر، برای نخستین‌بار امکان دیدار از «افشار» به من دست داد. رژیم طالبان حکم‌فرما بود. دوستانی در خوابگاه دانشگاه کابل به‌سر می‌بردند. هنوز می‌شد نشانه‌های سال‌هایی را به وفور مشاهده کرد که از کوه و از فضای غرب کابل آتش می‌بارید. هنوز می‌شد رنگ خون‌های خشک‌شدۀ قربانیان در اتاق‌های خوابگاه کابل را دید. هنوز می‌شد وحشتی را تصور کرد که مردم در آن زمان با آن روبه‌رو بودند. هنوز می‌شد واقعیت وحشتناک و «کابوس ویران‌گری» را در ذهن مجسم کرد که کابلیان دهۀ ۷۰ خورشیدی، واقعیت همه‌روزۀشان بود. در خزان/زمستان ۱۳۷۹، وقتی برای سپری‌کردن آزمون کانکور به کابل آمدم و در منطقۀ تایمنی زندگی می‌کردیم، همراه با پسر کاکا و کاکایم، روزی به سوی افشار گذر کردیم. آنگاه بود که واقعیت را با چشم سر و از نزدیک مشاهده کردم. آنچه آن روز دیدم، جز ویرانه چیزی نبود. در برخی حویلی‌ها، می‌شد نشانه‌های کشتار‌ را دید. کاکایم که نقش راهنما را داشت، از وضعیتی برای‌ ما قصه می‌کرد که آن روز در کابل و در افشار رخ داده بود. او داستان‌های وحشتناکی را روایت می‌کرد؛ این‌که چاه‌های داخل منازلی که زمانی تأمین‌کنندۀ آب آشامیدنی خانواده‌ها بود، به گورستان ده‌ها بی‌نام و نشان تبدیل شده بود. جلادان و آدم‌کشان، قربانیان‌شان را پس از سربه‌نیست‌کردن یا شاید هم در زمانی‌که هنوز نفس می‌کشیدند، در مکان‌های دم‌دست، همان چاه‌های آب می‌انداختند.

از مکان‌های بالاتر، می‌شد‌ نمای افشار را بهتر دید؛ ویرانۀ کابل. یکی از داستان‌هایی را که کاکایم از زمان جنگ قصه می‌کرد، از نزدیک مشاهده کردم. خانه‌ای نبود که «فاتحان افشار» در آن چوبی را دیده باشند، ولی از جا نکنده باشند. در افشار در سال ۲۰۰۰، سوراخ‌های خالی که جای چوب‌های سقف منازل بود، کاملاً پیدا بود.

با سقوط رژیم طالبان، مردم کم‌کم به افشار بازگشتند. افشار ویرانه، حالا دوباره جنب‌وجوش گرفته و مکانی شده است برای زندگی؛ مکانی‌که بازماندگان قربانیان، با خاطرۀ عزیزان‌شان روز و شب‌شان را به‌سر می‌کنند. ویرانه‌های افشار کم‌کم از میان می‌رود و خانه‌هایی که روی دیوارهای آن‌ها‌ «جلاد» با خون قربانی «یادگاری» نوشته بود، حالا به مکانی برای زندگی تبدیل شده است. با گذشت زمان، در کنار آبادشدن ویرانه‌ها، کار دیگری نیز شده است؛ شکوفاشدن نسلی که نمی‌خواهد‌ با آه و ناله‌کردن، روایت‌گر صرف قربانی و فاجعه باشد؛ می‌خواهد تا جایگاه جلاد و قربانی در تاریخ مشخص باشد و می‌خواهد به ‌حدی فاجعه را بازگویی ‌کند تا از قربانی دادخواهی شود، ولو این‌که اجرای عدالت و دادخواهی، ده‌ها سال زمان ببرد.





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: