سال چهارم / شماره : 735 / یکشنبه / ۳۱م سرطان ۱۳۹۷
Vol No 04, Issue 735, Sunday, 22 July , 2018

کرم‌های سفید

نویسنده : نازیلا نجوا - کد خبر : 24207

۲۵ دلو , ۱۳۹۳

Nazela Najwa


بوی نمناک زیرزمینی، مشام مکریمه ‌را می‌آزرد؛ اما دیگر چاره‌ای نداشت، باید تحمل می‌کرد. از وقتی با پدر و مادر پیش بی‌بی (خالۀ پدر) و دخترانش آمده بودند، در تهکوی قید بودند. بی‌بی و مادر، به دختران اجازه نداده بودند که از تهکوی بیرون شوند. تنها رابط میان فضای تهکوی و بیرون،  پدر مکریمه، ناظرحسین بود. وجود ناظرحسین، قوت قلب بود برای  همه.‌  مکریمه حساب روزها را گم کرده بود. «چه وخت بود، از قلعۀ‌شهاده بیرون شده بودیم؟» سبزه یادش نمی‌آمد. ناجیه گفته بود: «شاید سه هفته ‌پیش بود که آمدین.» و مکریمه گفته بود: «نی، نبود! دو هفته یا کمتر!» دو هفته قبل بود که پیش بی‌بی آمده بودند. مادر گفته بود، «ناظر که باشه، غم نداریم.» تهکوی تاریک و نمناک بود. سنگ‌های بزرگ تهکوی، ترسناک بودند. همیشه ترس مکریمه از این بود‌ که مبادا گژدمی از آنجا سر بیرون کند و نیشش بزند! مبادا‌ ماری فش‌فش‌کنان زبان باریکش را به ‌چشمان او فرو کند.

این مدتی‌که در تهکوی بودند، مکریمه سه ‌بار تا آخر تهکوی رفته بود؛ جایی‌که پُر بود از بکس‌های فلزی و دیگ‌های مسی. مکریمه حدس زده بود که صاحب خانه از پولدارهای افشار بوده است. بی‌بی گفته بود، به ‌هیچ چیزی دست نزنند، «مال مردم، بازخواست داره! همی گیلیم ده روی زمین یله بود. خدا ببخشه، لحافای‌شه ‌قد خاک یکی کدیم». برف نبود، اما خشکه‌خنک‌ و نم‌ تهکوی، امان از مکریمه بریده بود. برای همین‌، او سه لحاف‌ از میان بستره‌های خاک‌آلود صاحب‌خانۀ بی‌بی، برداشته بود. کانکریت سقف تهکوی‌ هم نم داشت‌. تمام کلکین‌های بدون شیشۀ تهکوی را با بوری‌های ریگ، که یکی بالای دیگری قرار داشتند، بند ساخته بودند، تا از گزند مرمی و چره در امان باشند. اتاق‌های هردو منزل ساختمان خالی، فروریخته و بدون در و کلکین بودند. شاید پیش از آمدن بی‌‌بی و دخترانش، در این‌ خانه‌ افراد دیگری هم بوده‌اند. بی‌بی گفته بود «آغا پیغام داده، خانه‌ شه هوش کنم.»‌

Afshar_1

بکس‌های فلزی چندین  جای بازوهای مکریمه‌ را زخمی کرده بودند. یادش نبود چه وقت‌ها و به‌ کجاهای بکس‌های فلزی تصادف کرده بود. تنها می‌دانست، هرباری ‌که صدای انفجار را می‌شنید، پشت بکس‌های فلزی پناه می‌برد. هر‌پنج زن به بکس‌های فلزی پناه می‌بردند. شاید هرپنج زن زخم‌هایی بر بازوان داشتند.

«خاله! ای نان ‌ره بگی!‌» ناظرحسین بود. میان دستمال چهارخانۀ نخی، پنج نان خشک خاصه‌ اما گل‌زده‌ را پیچانده به ‌سوی بی‌بی پرتاپ کرده بود. وقتی ناظرحسین سرش‌ را برای پرتاپ نان خم کرده بود، نگاه‌های مکریمه به جیب‌های ناظرحسین افتاده بود. نارنجک‌های دستی، از جیب‌های ناظرحسین نمایان بودند. خاطرش جمع شده بود. پدرش آن‌ روزها  این نارنجک‌ها را از وکیل کوچۀ خودشان گرفته بود؛ «اگر کسی داخل شد، خود ما ره منفجر می‌کنیم.»

صدای مرمی‌ها گوش‌ها را کر ساخته بود. آذان شام نزدیک بود. این دو هفته، صدای آذان به مکریمه آرامش بیشتری می‌داد. نمی‌دانست چرا! شاید صدای مؤذن جذاب بود. همه تیمُم گرفتند. بی‌بی پیش‌قدم شد. چهار زن در عقبش، در روشنایی کمرنگِ شیطان‌چراغ، به ‌نماز ایستادند. بعد از تعقیبات، وقتی همۀ دست‌ها‌ برای دعا بلند شدند، بی‌بی دعا کرد: «یاالهی! ای دخترا ره بی‌‌آب و بی‌پرده نسازی!» مادر آهسته اشک ریخت و آمین گفت.

***

مکریمه با چادر، هردو گوش‌هایش را پیچاند. دختران بی‌بی با پوزخند نگاهش کردند. «گژدما ده‌گوشایم درو نشن، دیگه شه خیره!» با لبخند خاموشانه، سرش‌ را زیر لحاف‌های سنگین فرو برد. بی‌بی، سه‌ نان خاصۀ باقی‌مانده‌ را میان درز‌های سنگ‌ها جا داد، با قد خمیده روی گلیم بدون دوشک نشست. چادرش را از سر گرفت. دستمال کوچک سیاهش را محکم‌تر دور موهای نقره‌ای‌اش بست. در نور ضعیفِ شیطان‌چراغ، به مادر دید که خاموشانه تسبیح می‌گرداند؛ «قراری شوه، به زوار بگوی این‌جه بیایه!  گپ‌ ره خلاص می‌کنیم. هرسه شانه نکاح کده بوبرن!» مادر به بی‌بی دید. حرفی نزد. نگاهش به هرسه دختر جوان افتاد که کنارهم زیر لحاف‌ها پنهان شده بودند.

***

مکریمه با پایپ آب برگوشت‌ها آب می‌ریخت. گوشت‌ها‌ را روی سنگ‌های کنار چاه هموار کرده بود. گوشت‌ها سرخ بودند. آفتاب بر سرخی گوشت‌ها می‌تابید. صدای واترپمپ گوش‌های مکریمه ‌را کر ساخته بود. پایپ آب کوتاهی می‌کرد، اما مکریمه آن ‌را به‌ سمت خودش می‌کشید و بر گوشت‌ها آب می‌ریخت. آب فراوان از پایپ بر گوشت‌ها می‌ریخت. مکریمه دید که از میان گوشت‌ها کرم بیرون می‌شود. یکی، دوتا، سه‌تا! «وای خدا! ای چیست؟» پایپ آب را فشار می‌داد. می‌خواست با پایپ بر گوشت فشار بیاورد؛ اما پایپ نمی‌رسید. کرم‌ها زیاد شدند. از مرز صد گذشتند. زیادتر شدند. از مرز هزار گذشتند. دیگر گوشتی نماند. همه کرم بودند. آب نمی‌توانست‌ کرم‌ها را مهار کند. از بس زیاد بودند، بلند شدند، کوت شدند، مثل کوه شدند. کم مانده بود که انفجار کنند، مثل نارنجک‌های داخل جیب ناظرحسین. انفجار کرد. گَرَم! مکریمه فریاد زد «مادر!» و از خواب پرید.  همه ‌از خواب پریدند. هوا کمی سپید شده بود. صدای انفجار دومی هم شنیده شد. «خدایا خیر!» همه از زیر لحاف‌ها، به پشت ‌بکس‌های فلزی پناه بردند.

***

«شور نخورین! خوده پشت بکسا پت کنین! مه پس میایوم!» آخرین اوامر ناظرحسین بود. دیگر برنگشت. تا چاشت صدای انفجار بود و صدای جیغ! صداهای مرمی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و صدای مردان مسلح هم. رنگ از رخ هرپنج ‌زن پریده بود. انگار بکس‌های فلزی‌ هم پناهگاه امن نبودند. بی‌بی خطاب به‌ مادر :«حالی برآیین!» مکریمه خودش‌ را به بکس چسبانیده بود. مادر از بند دستش گرفت و به ‌سوی خودش کشید. هرپنج زن خمیده‌خمیده از تهکوی بیرون شدند.

بی‌بی سرپوش چوبی چاهِ آب را کنار زد. به مادر نگاه کرد. مادر به مکریمه نگاه کرد و بعد به دختران. صدای قلوپ از چاه بیرون شد. مادر در تاریکی چاه محو شده بود. سبزه هم محو شد. ناجیه هم. مکریمه اما می‌ترسید. به بی‌بی دید. بی‌بی به ته چاه نگاه می‌کرد. «ترس نخور! اونجه گپی نیس!» بازوی مکریمه‌ را کشید. مکریمه فریاد زد: «نه!» و به عقب برگشت. بی‌بی بر سر چاه خم شد. بعد به مکریمه نظر انداخت. مکریمه دو قدم دوتر از لبۀ چاه می‌لرزید. «از پشت مه بیا! نترس!» بی‌بی تهِ چاه ناپدید شد. مکریمه میان صدای انفجارها و مرمی‌ها تنها مانده بود. صدای مردان مسلح از پشت در شنیده می‌شد. مکریمه به ‌سمت دروازه نگاه کرد. نارنجک‌های ناظرحسین از زیر دروازۀ بزرگ فلزی سوراخ‌سوراخ، به داخل حویلی رها شده بودند. خواست بدود و نارنجک‌ها را بگیرد؛ اما وقتی دوباره به ‌چاه نظر انداخت، کرم‌های سفیدی را دید که از اطراف چک‌های سمنتی چاه بیرون می‌آیند. حس‌کرد که کرم‌ها همه دست‌به‌یکی کرده و به‌ سمت او ‌روانند. چشمان مکریمه از ترس بزرگ و بزرگ‌تر شدند. بی‌اختیار صدا زد: مادر! و با یک خیز میان تاریکی چاه محو شد.

دو روز بعد، مردان مسلح از کنار چاه خانۀ فروریختۀ آغا با ترس عبور می‌کردند. از درون چاه صدای خنده‌های پنج زن شنیده می‌شد! 





هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: