سال چهارم / شماره : 735 / پنجشنبه / ۳۱م جوزا ۱۳۹۷
Vol No 04, Issue 735, Thursday, 21 June , 2018

شرر رنج و غمت در قبسی نیست که نیست!

نویسنده : محمد عزیزی - کد خبر : 25875

۲۰ حوت , ۱۳۹۳

M. Azizi


در رثای پدر (6) شرر رنج و غمت در قبسی نیست که نیست!  مرد، آيينه به دست از پى «آدم» آمد صُبحوار از افُق بعثت «خاتم» آمد داغدار گل  لبیک به «هل من ناصر»  تشنه از شرجی شب‌های «محرم» آمد بعد صدسال زمستان و شب بهمن و برف مثل باران به سراغ گل و شبنم آمد نعش‌ها دیده و از قتلگه قرن خموش خون شتک، چهره فلق دیدۀ پُرنم آمد به دوای دل صدپارۀ ایل مجروح سِرّ‌ اعظم شده و از پی مرهم آمد از دم شعله‌ور تیغ چو یک «ذبح ...

خار منقار

نویسنده : ابوالحسن کسایی مروزی - کد خبر : 14912

۲۳ سنبله , ۱۳۹۳




نارفته به شاهراهِ وصلت گامی نایافته از حسن و جمالت کامی ناگاه شنیدم از فلک پیغامی کز زخم زوال نوش بادت جامی *** چون سر من سپید دید بتم گفت تشبیه شیب و سخت عجب گفت‌: موی سپید و روی سیاه همچو روز است در میانة شب! *** گر در عمری شبی به ما پردازد وین جان به‌لب‌رسیده را بنوازد لب بر لب او نهشته‌، ناگه خورشید با تیغ کشیده بر سر ما تازد.

خار منقار

نویسنده : مولوی - کد خبر : 14361

۱۴ سنبله , ۱۳۹۳




آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم ور تو بگویی‌ام که نی، نی شکنم شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعلة نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم؛ زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل‌‌شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم آنک‌ ...

خار منقار-۳۰۳

نویسنده : حافظ - کد خبر : 13873

۸ سنبله , ۱۳۹۳




دست در حلقة آن زلف دوتا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمایم این‌قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت نسبت دوست به هر‌بی‌سر‌و‌پا نتوان کرد سرو بالای من آن‌گه که درآید به سماع چه محل جامة جان را که قبا نتوان کرد نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آیینه نظر جز به ...

خار منقار

نویسنده : خاجوی کرمانی - کد خبر : 13833

۵ سنبله , ۱۳۹۳




چون نداری جان معنی، معنی جان را چه دانی چون ندیدی کان گوهر، گوهر کان را چه دانی   هر‌که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد گوهر کان را ندیده جوهر جان را چه دانی تا ترا شوری نباشد، لذت شیرین چه یابی تا ترا دردی نباشد، قدر درمان را چه دانی چون سر میدان نداری پای در یکران چه آری چون رخ مردان ندیدی مرد میدان را چه دانی خدمت دربان نکرده رفعت سلطان چه جویی طاق ایوان را ندیده اوج کیوان را چه دانی چون تو سرگردان نگشتی، ...

خار منقار-۳۰۲

نویسنده : دکتر شفيعى كدكنى - کد خبر : 13768

۵ سنبله , ۱۳۹۳




   آويخته‌، به زمزمه‌، هم چرخ و ريسمان‏  از ژرف چاه، سطل به بالاست‌ در سفر  تا می‌رسد به روشنى روز و آفتاب‏  وارونه می‌شود به بن چاه سرد و تر  تاريخ سطل تجربه‏‌اى تلخ و تيره است:  تا آستان روشنى روز آمدن‏  پيمودن آن مسافت دشوار، با اميد   وآنگه دوباره در دل ظلمت رها‌شدن ‏

خار منقار

نویسنده : جامعه باز - کد خبر : 13542

۲ سنبله , ۱۳۹۳




حافظ مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می‌کند هر‌دم فریب چشم جادویت پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی بر‌افشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر‌مویت من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی‌حاصل من از افسون چشمت مست ...

1 2